Manamy

- اسم مانامی یعنی چی؟*-*
- دقیق یادم نیست... فکر کنم... یه چیزی تو مایه های ′زیبایی عشق′ بود...
- هِم... چی شد که تصمیم گرفتی این اسمو بذاری روی شخصیت داستانیت؟ اصلا چرا اونو به عنوان شخصیتت انتخاب کردی؟ چرا ساختیش؟
- عام... خب... میدونی... یادمه روزای اول که ساخته بودمش... فقط میخواستم یه جوری وقتمو پر کنم و به چیزای جدید فکر کنم... یه جورایی... از فکرای قبلیم خسته شده بودم. دنبال یه چیز جدید بودم، و چون همه ی چیزی که اون موقع میخواستم بهش فکر کنم بانگو بود، همینجوری تصمیم گرفتم یه شخصیت بهش اضافه کنم تا بتونم چند روزی به داستانش فکر کنم. اما ازش خوشم نمیومد.
یکم گذشت... و من بعضی وقتا.. یکم بهش فکر میکردم... یکم.
و برای اینکه بتونم فکرامو سروسامون بدم و حداقل فکر کنم که شخصیتای دیگه اون دختر و چجوری صدا میکنن، براش یه اسم ساده انتخاب کردم. یه اسم که فکر میکردم یکم بامزس، حفظ کردنش راحته و یه جورایی از دخترونه بودنش مطمئن بودم.
با این فکر که قرار نیست بعدا بهش فکر کنم سریع ترین اسمی که میتونستم و گذاشتم روش... مانامی.
یه شب یه خواب دیدم؛ درمورد یه دختر با موهای متوسط و لخت مشکی، که خودم بودم، یه پسر قدبلند و شوخطبع (من مینویسم شوخطبع شما بخونید مسخرهD: ) و یه سازمان مافیایی که اونارو دنبال میکرد و میخواست پیداشون کنه و گیرشون بندازه. یه نفر دیگه هم بود اما چیزی درموردش یادم نیست...
توی اون خوابم اتفاقای عجیبی افتاد... من حتی تا چند لحظه بعد از بیدار شدن و باز کردن چشمام هم تصویر اون افراد و جلوی چشمام میدیدم.
اون موقع من فهمیدم که باید بیشتر و جدی تر به اون دختر فکر کنم؛ و برای اولین بار برای یکی از داستان هام، از خوابم ایده گرفتم.
′یه دختر که موهبت داره، اما خودش نمیدونه و دیگران ازش مخفی میکننش. کسی که همه ی سازمان ها دنبالشن چون موهبتش خیلی خاصه. کسی که... میترسه.′
ترس، بزرگترین نقطه ی مشترکمون بود. و من به خاطرش فکر کردم که اون دختر شبیهمه. یکم... میتونستم فکر کنم که اون دختر مقدار خیلی خیلی کمی شبیه منه، چون میترسید. از درد.
تصمیم گرفتم که بعدا، وقت بیشتری روی انتخاب کردن اسم براش بذارم و اسم قشنگ تری انتخاب کنم. چون اسم مانامی اصلا قشنگ به نظر نمیرسید...
یکم به داستانش فکر کردم... و یکم که گذشت... دوباره درموردش خواب دیدم.
یه دختر با موهای نسبتا بلند و لخت مشکی، که به یه کافه میره و با پسر همکلاسیش که اونجا کار میکنه حرف میزنه. به رییس کافه ی مشکوک نگاه میکنه و به اتفاقات عجیبی که توی اون روزا میفتادن فکر میکنه. چیزای عجیب درمورد خون آشاما، و بعد، پسری که بدنشو باند پیچی کرده و داره خون دختر رو میمکه.
و صحنه ی آخر باعث شد که بفهمم این خواب به داستانم ربط داره، و دوباره بهش اضافه کردم.
′کافه ی همیشگی... همکلاسی خجالتی با موهای چتری قرمز که توی کافه کار میکنه... رییس کافه که موهای بور داره و لبخند مرموز میزنه و دختر خون آشام. دوست صمیمیم.′
خواستم اسمشو عوض کنم و یه چیز بهتر انتخاب کنم، اما همین که به خودم اومدم، دیدم به این اسم عادت کردم و عاشقش شدم. مانامی... حس میکردم خودمم. این حسو داشتم. برای اولین بار.
و خب... بعدا هم خوابای بیشتری دیدم و بیشتر داستان سازی کردم تا اینکه سورا آئو مانامی، تبدیل به یه رمان کامل شد، و تبدیل شد به من. یا شاید هم من تبدیل شدم به اون.
به هر حال، اینجوری مانامی خلق شد، اسمش انتخاب شد و بدون هیچ پیش زمینه ای تبدیل شد به شخصیت داستانی من. تبدیل شد به خودم. و من دارم همه ی تلاشمو میکنم که به یه شخصیت مستقل تبدیلش کنم، شخصیتی که داستان مجزای خودشو داره و به یه انیمه وابسته نیست، اما اون توی انیمه نشسته و انگار جاش خیلی خوبه، چون حاظر نیست از دوستاش جدا شه و هیچکدوم از داستانایی که بهشون فکر میکنم رو به عنوان خونه و داستان جدید خودش قبول کنه.
- ...... زیبا++...
- اوه..... (یه ساعت سخنرانی کردم که آخرش فقط بگه زیبا؟...) راستی خودت چی؟..

نمیخواستم الانا دوباره پست بذارم اما پست اولم خیلی خشک و خالی بود:|~...
احساساتم نسبت به اسم مانامی و خیلی وقته که میخوام بنویسم... اینکه چطوری اسمشو انتخاب کردم و داستانش چطور به وجود اومد و چیزای دیگه درموردش... امروزم یکی از دوستام درموردش ازم پرسید و منم از خدا خواسته براش طومار نوشتم-.-
البته حرفامون خیلی با چیزی که نوشتم فرق داشت... اون از من فقط درمورد دلیل اینکه اسمشو گذاشتم مانامی و معنیش پرسید و منم تاجای ممکن کوتاه توضیح دادم ولی توی اون برنامه ای که براش فرستادم همونم طومار حساب میشد=|
اینجا هم سعی کردم کوتاهش کنم... اگه همشو مینوشتم نه تنها از موضوع اصلی پست خارج میشدم، بلکه نصف داستانمم اسپویل میکردم و با اینکه معلوم نیست کسی در آینده بخونتش واقعا نمیخواستم این کارو انجام بدم++

+شما چرا این اسمارو برای خودتون انتخاب کردید؟ مثل من به یه شخصیت جدا این حسو دارید که انگار خود شماست یا اینکه فقط یه اسم مستعار برای خودتون انتخاب کردید؟ اگه مثل منید چی شد که اون شخصیت ساخته شد؟ چرا به عنوان شخصیت خودتون انتخابش کردید؟ همه چیزو بگید@-@
بعدا نوشت: اون موقع که نوشتمش خیلی خوشحال بودم و فکر میکردم دقیقا حسی که اون موقع داشتم و الان دارم و نوشتم ولی الان که میخونم میبینم کاملا گند زدم:|...

نیازه بگم چه قدر به خوابات حسودیم میشه و منم به از این خوابای با معنی که به کاراکتر سازی و داستان کمک میکنه نیاز دارم؟اوا...گفتمش:/
اوه ما گاد...خوب اسپویل میکنیاD;
پس دخترت موهبت داره! دختر منم همینطور! البته هنوز تصمیم دقیقی واسش نگرفتم...چون هم میخوام خاص باشه هم میخوام نسبتا معمولی باشه:///
اه اینکه بخوای اسمو عوض کنی خیلی بده! انگار اسمی که اول انتخاب کردی داخل کاراکتر مهر و موم شده و اصلا نمیشه جداش کرد! سر الیزابت هم همین مشکلو داشتم:/(هنوزم بعضی وقتا موقع نوشتن از دستم در میره و به جای الی مینویسم آئومه.__.)
همونطور که قبلا گفتم یکی از عادتام اینه که واسهی داستانایی که میبینم و میخونم یه کاراکتر بسازم و اونو با بقیه همسفر کنم. دقیقا سر اینکه چطور اون کاراکترو به دنیای رمان خودم بیارم همین مشکلو دارم! اما خب تهش کشون کشون میارمش سر جاش'-'*)
+
اهم اهم فکرشم نکن که درمورد آکامه واست توضیح بدم چون برعکس خیلیا خوب بلدم زبونم رو کنترل کنم و میدونم چطور اسپویل نکنم^^
اما اینقدرو بدون که آکامه اول روبینا(به معنی یاقوت قرمز)بود. اما وقتی از بلاگفا رفتم میهن عوضش کردم و شد آکامه یعنی چشم قرمز، انتخابش کردم چون به خصوصیت کاراکترم خیلی میخوردD:
چطور به عنوان شخصیتم انتخابش کردم؟آممم سوال سختیه. خب اون از اول زندگیم با هر فیلم و سریالی همراهم بود. یه موقع اسمش سورنا، یه روح سردون بود که داخل بدن یه دختر بچه گیرا افتاده بود. یه موقع الکساندرا بود و از خانوادش در مثابل نیروی شر محافظت میکرد و...تهش شد آکامه که...*از پخش این اسپویل معذوریم!*
البته الان دارم اسم و تواناییشو عوض میکنم. اما اسم آکامه رو رها نمیکنمD:
+