мυℓιfє

نام کامل: سورا آئو مانامی (توجه: اسم ژاپنیه جای اسم و فامیلی برعکسه:))

سن: میخواستم بذارم همون سه بمونه ولی فکر کنم بزرگ شدمTT

القاب: معروف به احمد، احمد یوعه، مارشمالو، مارشی، رِی، مانا چان، ماهی، نینی، کوچولو و غیره میباشم. از اونجایی که خیلی تنها شدم لقبامم دارن کم میشن هی:|3/>

اخلاق: اعتقادی به توصیف اخلاق توی بیوگرافی ندارم پس خالی میذارمش. مدیونید فکر کنید خودمو یادم نیست=]

علایق: کتاب خوندن و نوشتن، موسیقی، رنگ آبی و خاکستری و سبز، جغد و نهنگ، چیپس و نودل، پوکی و بستنی، اسپاتیفای و پینترست، انیمه و مانگا، فیلم و فرندز (که خودش یه دنیای دیگس...)، یوتیوب، مدگل، هرچیزی مربوط به MBTI و روانشناسی، آبرنگ و ژورنال و گیتار، کتابخونه و کتابفروشی و کتاب، ماگ، مدرسه ی خالی، INTX ها، فکر کردن، افسانه ها، اتاقم و عروسکا، کاج و قایق کاغذی، سوییشرت و هودی، پاییز و برف، چیزایی که وجود خارجی ندارن و زنده نیستن

تنفرات: حشرات، ملخا، عنکبوتا، جمع، درسای مزخرف مدرسه (نکنه توقع دارید تک تک نام ببرم؟)، خود مدرسه، خودم توی مدرسه، روزایی که بیشتر از نصفشونو پیش بقیه ی آدمام، عروسیا، آدمایی که وقتی نیستم سراغمو میگیرن و ناراحت میشن که نرفتم ولی وقتی هستم ایگنورم میکنن

تایپ شخصیتی: INFP (نزدیک به INTP شدن؟)

 

 

پ ن: موقع نوشتنش به این نتیجه رسیدم که تو معرفی کردن خودم واقعا افتضاحم:′]....

بعدا نوشت: موقع ویرایش بیوگرافیم به این نتیجه رسیدم که قبلا واقعا کیوت بودمU-U..

بعدا نوشت²: سوالی چیزی ندارید؟

بعدا نوشت‌ترترتر: بووووم*-*

نظرات  (۷۲)

کیوت بود.. :))))
پاسخ:
چشمات کیوت میبینه•-•
از میهن بلاگ اومدی ن؟ ^^
اصن قالب کسایی ک از میهن میان زیاد قشنگه و منم ک خوراک عر زدم فراهم میشه XD

من سه ساله دوس TT
پاسخ:
چجوری به این نتیجه میرسین؟ چه کار کردم که انقدر ضایعس از میهن اومدم؟=|
تقریبا یه ماه داشتم باهاش ور میرفتم==...

منم همینطور... خوبه نه؟T^T
عام..خب قالب کسایی ک از میهن میان ب شدت سافت و کیوته..
کلا من عاشق هر قالبی بشم اون از میهنه * منطقم تو حلق ترامپ :| *

و اینک.. کسایی ک از میهن میان بیوگرافی قشنگی مینویسن.. ک من ب شخصه از خوندنشون خوشم میاد =)))
ولی حالا برا بیان چطوریه .. یا طرف کلا گزینه ی بیوگرافی رو از منو برداشته.. یا ک یه همچین چیزایی هس :||||
نگا کن جان عمم :|
https://uupload.ir/files/yuc7_screenshot_۲۰۲۱-۰۲-۰۶-۱۷-۵۸-۵۶-1.png

یه ماه ور رفتی و قشنگ شده :)..افرین

عانو.. من بچه سه ساله دوس ندارم..کسایی ک اخلاقشون مث اوناس دوس دارم XD
* ب روم نیار کم دارم :/ *
پاسخ:
اوه... منطقیه خو اگه طرف تازه اومده باشه نمیتونه راحت قالب درست کنه#-#

من جزو اونا نیستما•-•😂💔
اکثرا وقتی میرم تو بیوگرافی بقیه که بشناسمشون هیچی نمیفهمم=′)
مگه مردم خودشونو تو بیوشون معرفی نمیکنن؟...

خو منظور منم همون بود دیگه•-•...
درسته ! =)

ن تو نیستی..دایجوبو XD
عاه پسر..بیوگرافی منم نابوده :"
از وقتی اومدم اونو نوشتم..برم درستش کنم یا چی؟ :"
چرا باید معرفی کنن.. میدونی..قضیه شاخ بودنه :|~
* من نیستمااااا XD من رو مود بد اونو نوشتم XD..چون نصف بیان منو میشناسن دیگ *

عاکی XD..کیوت نشو توام XD
پاسخ:
@-@...! همین الان بیوگرافیتو خوندم...
زیادم واجب نیست آدم خودشو معرفی کنه حتما@-@!
خودمم نمیخواستم اینو بذارم ولی چون دوست داشتم وقتی میرم تو وبلاگ بقیه بتونم درموردشون یه چیزایی بفهمم اینو نوشتم...

به خاطر •-• میگی؟ بهش عادت دارم•-• هرچی بیشتر سعی کنم استفاده نکنم بیشتر ازش استفاده میکنم=|
خاب..وقتی درسته..این سلیقه ایه..ولی من چون دوس دارم برا ملتو بخونم واس خودمم باید درست کنم =)

ن..برا تو قشنگه..برش نداریااااااا :"

عاره..خیلی کیوته XD
چرا اتفاقا..مگ نمیگی 3 سالته؟.. این استیکر بت میخوره XD
پاسخ:
میدونم دقیقا... به خاطر همین اینجوری نوشتم برای خودمو′^′
باید بتونم یه چیز بهتر بنویسم که برش دارم... مطمئنا بهتر از این نمیتونم بنویسم=|💔

اوهوم خیلی کیوته~
بچه ی سه ساله = •-• ؟
*نتیجه گیریم تو حالق لی سومان...*
کیوت =)
ن برش ندار..خدایا TT..بنظرم خیلیم کامله.. دیگ نمیخوای ک زماگ خوابیدن و بیدار شدنتم بنویسی ک (؛ -_-)

یعس.. اصن چشماشو ببیییین XD
وای خدا..رد دادم..
* بسی زیبا بید ب جان عمم *
پاسخ:
باشه حالا تو حرص نخور′-′ کاریش ندارم

اینا چشمای یه بچه ی سه سالس•^•
به عمت چه کار داری؟ اون بیچاره که گناهی نکرده...
(نهایت تلاش من برای بامزه بودن همینه:|💔)
سعی میکنم بخداااا ._.
ولی در هرشرایطی حرص میخورم ._.

خاب..من امروز از سافتی میمیرم XD
من کلا با عمه هام مشکل دارم.. پس نگران اونا نباش :|~
* وی دستش را ارام روی سر مانامی میکشد *
اوکیه بابا..جلوی من خودت باش..هرجور ک دوس داری
پاسخ:
عه مثل منی، خوشبختم!
البته من برعکسشم هستم. میخوام به بعضی چیزا اهمیت بدم و براشون حرص بخورم ولی زیادی بیخیالم:|

نمییییییررر
الانمو نگاه نکن یکم بهم رو بدی پررو میشم. بعدش دیگه نمیذارم نفس بکشی نیهاها=|
•-•
دلم میخواد صد تا از اینا بذارم•-•
من تازگیا دارم بیخیال میشم و ترسناکه..یو نو؟ :"
قبلا هم بعضی چیزا ب کلیه چپم بود ولی الان خیلی چیزای جدی تر برام مهم نیس :"

TT
پرو شو..من مشکلی ندارم XD
بزار کیوت XD..منم از سافتی سکته کنم ._.
پاسخ:
من همیشه اینجوری بودم. همیشه چیزایی که کمتر از همه مهم بودن برای من بیشتر از همه مهم بودن و اونایی که بیشتر از همه مهم بودن هم برعکس:|
با اینکه مشکل سازه ولی ازش راضیم خیلی کمتر حرص میخورم

•-• پررو میشما....
•-•
•-•
•-•
•-•
•-•
•-•
نه چیزه صبر کن... سکته نکنیا•-•...
شخصیت جالبیه..نایس XD
خب حرص نخوردن خوبه قبول دارم..ولی بعضی چیزارو جدی نگیری برات مشکل میشه..توصیه ی یه 17 ساله ب یه 3 ساله (؛ -_-)

خدا.. گوگول تو پرو بشی هم گوگولی XD

* وی داد فانی را وداع میگوید TT *
رسما میخوای سکته بدی ک XD
پاسخ:
میدونم... سعی میکنم به اون چیزا اهمیت بدم... ولی بعضی وقتا نمیشه و انقدر بیخیالم که دردسر شه هم برام مهم نیست#-#
خود به خود تموم میشه
توام سنپایی که
همه سنپاین کلا

داداشم که اینطوری فکر نمیکنه...

نههههه صبر کنننن من هنوز به اندازه ی کافی •-• نذاشتمممم
کی گفته میخوام سکته بدم *از اونا که لپاشونو باد میکنن>-<* فقط میخوام یه ذره امتحان کنم ببینم اگه زیاد بذارم چی میشه🤔 مثلا واقعا سکته میکنی؟ بعد چجوری سکته میکنی؟ چند تا باید بذارم که سکته کنی؟
واو.. خب..
حداقل سعی کن یکم XD
تموم بشه شاید اثارش بمونه ..
تو زیادی کوچولویی کلا XD

ت نمیتونی نظر یه پسرو با نظز دخترا مقایسه کنی..اونا نمیتونن هرچی رو درک کنن.. البته من فرقی با پسر ندارم ولی خب.. درهر صورت دخترم :/

مای هارت..
اصن بزار :"
لپتو باد نده :"
* با دستاش دو طرف صورت مانامی را فشار میدهد *
خاب.. عاره..اونقد سافت میشم بدنم بی حس میشه تا یه هفته بیان پیدام نمیشه XD
پاسخ:
انقدرم کوچولو نیستم... سه سال خیلی زیادههههه

مشکل اینه که نظر دوستامم اکثرا با داداشم یکیه=|
میدونی؟ اگه به اندازه ی کافی پررو شم از هر روشی که بتونم برای حرص دادنت استفاده میکنم
تاحالا دونفرو بیشتر از هفتاد بار سکته دادم

*بیشتر باد کردن*
چرا هرچی اینجا مینویسی و خودم رو خودم انجام میدم؟
طبق منطق من یه هفته یه روزه پس خیلیم بد نیست
دونگهه ی درونم فعال شدT^T...
خب عره..سه سال از دوساله و یه ساله بزرگتره * همممممم :" *

عجب :/
برو یدونه بزن تو سر دوستات حله :))))

اخه چرا؟.. ب کدامین گناه ؟ ._.
تسلیت عرض میکنم واس اون دو نفر :"""

* بیشتر فشار دادن *
چون گوگولی واس اون XD

واو..میخوای واقعا سکته کنم پس..
اوک بفرس بیاد ناموسا.. میرم تمرینات مقاومتی انجام بدم (؛ -_-)
پاسخ:
تازه از یه ماهه و دو ماهه و شیش ماهه هم بزرگترههههه

به این گناه که حرص دادنشون کیف میده
گناه از این بالاتر؟

الان دیگه حس •-• گذاشتن ندارم آخه•-•.....
الانم دارم •-• نمیذارم.... اصلا نمیخوام •-• بذارمااااا...
یه ماهه دوماهه ک سن حساب نمیشه XD

واو.. روحیه سادیسمی کی بودی تو ناموسا وکیلی :|~ XD

کاملا معلومههههه XD
عاره بابا..اصن تو اونقد مظلومی ک XD
بیا ماچت کنم کیوت عوضی
پاسخ:
مگه آدم یه ماهه دو ماهه نداریم؟ مگه یه ماهه دو ماهه ها آدم نیستن؟؟T^T⁦

الان من درگیر اینم که چرا سکته نکردی؟
چند تا باید بذارم که سکته کنی؟
میخوام ببینم سکته کنی چجوری میشه•-•
خب ن :/
اونا نصفه ادمن D:

واقعا چرا میخوای سکته کنمممممممممممممم؟
خدایا XD
درحالت واقعی اگ سکته کنم فلج میشم دیگ سایه ی منم تو بیان نمیبینین :"
پاسخ:
=′| بچه های یه ماهه رو آدم حساب نمیکنن اصن...
*اشک ریختن*

چون کیف میده•-•
بگووووو چند تا •-• باید بذارم که سکته کنی؟؟
من دوسشون ندارم خب :|~

فک میکردم فقد من سادیسم دارم :"
هف تا بزاری ..
من الانشم دارم سکته میکنمااا
پاسخ:
=|💔 من دو ماهمه از این به بعد

هفت تا؟•-•
زجر کشت کنم؟ میخوام شیش تا بذارم•-• •-• •-• •-•
نیهاها•-•
اینقد علاقه مندی ازت بدم بیاد؟ :))

خاب..
من دیگ با استیکرا کاری ندارم..
تو کیوت نشو فقد XD
پاسخ:
انقدر از دوماهه ها بدت میاد؟

ینی سکته نمیکنی؟ کلی برای سکته دادنت برنامه ریخته بودم=[...
میدونی..واقعا چیزی نمت بگم.. اونا هنوز کوچولون و ب مراقبت احتیاج دارن.. اونشو کاری ندارم..
ولی ناموسا وکیلی بچه میبینم مور مور میشم. دس من نیس ک..

اصن بیا فک کنیم من سکته کردم.. میخوای تا خود کنکور نیام وبت :"
پاسخ:
سه ساله هام به مراقبت احتیاج دارن...
درک میکنم ولی فکر کنم مثلا از 6 ماهگی تا یه سالگی بامزن؟:′)

نه اونجوری خوب نیست...
من اصلا به اینکه بعدش ممکنه چی بشه فکر نمیکنم فقط میخوام سکته بدم=[...
بیا ازت مراقبت کنم :/♡
بگم نیستن.. منو میزنی یا چی؟ XD

روش های زیادی برا سکته دادن من هس.. کشفشون کن کوچول :))
پاسخ:
من زورم به مورچه نمیرسه تورو چجوری بزنمT^T...

حالا که اینو پیدا کردم میخوام ازش استفاده کنم=[....
فک نکنم قدت برسه :"


اینم گوگوله..ولی قبلی گوگول تر بود XD
پاسخ:
ایحححح قدم کوتاه نیستتتتتت
*مشت رو هوا*

منظورم روش سکته دادن بود=[...
قدت چنده؟ XD
* گرفتن مشت کوچولوت *

اوه .. * نزدیک اوردن سر *.. امتحان کن.. شاید نتیجه داد =)
پاسخ:
161==....

اصن... نمیخوام سکتت بدم🚶...
خادا.. تو واقعا کوچولویی XD

عه عه وایسا ببینم.. مگ نمیخواستی سکته بدی؟.. چی شد؟ =)
پاسخ:
ولی نسبت به دور و بریای خودم بلند به نظر میرسم==....
تو قدت چنده؟T^T

نظرم عوض شد🚶....
ینی دور و بریات 140 و اینان ؟ 0-0..پشمام..
من 170 XD..

خاب چرا؟ =)
پاسخ:
نه دیگه در این حد... ولی اکثرا یا خیلی ازم بزرگترن ولی تفاوت قدشون باهام خیلی کمه یا دو سه سال ازم بزرگترن و چند سانت کوتاه ترن
نمدونم چرا... به خاطر همین بدم میاد بلند تر شم

نمد همینجوری🚶....
اوه :"
کی بت میگ بلندتر شو.. همین طوری کوچولو خوبه TT

عههه..خب بم بگوووو
پاسخ:
کوچولو نیستم( ̄ヘ ̄)

دلیلی ندارم🚶...
هستی ^^

(؛ -_____-)....
پاسخ:
نیستم( ̄ヘ ̄)
160 خوبه ( ̄ヘ ̄)
خودتم فقط ده سانت ازم بلند تری ( ̄ヘ ̄)....
160 واسه یه سه ساله خیلیم بلنده ..
10 سانت کم نیستاااا XD
پاسخ:
پس نگو کوچولوام( ̄ヘ ̄)
کوچولوی منی فقد =)
پاسخ:
کوچولو نیستم( ̄ヘ ̄)
ده سانت خیلیم کمه( ̄ヘ ̄)
خیلی دلت میخواد بزرگ باشی؟ :"
باشه بت دیگ نمیگم کوچولو "

* وی جلوی مانامی می ایستد و با دست تفاوت قد را نشان میدهد *
مطمعنی خیلی کمه؟ XD
پاسخ:
از اون لحاظ نه ولی از لحاظ قدی کوچولو نیستم( ̄ヘ ̄)...

مطمئنم چون یه همکلاسی دارم که ده سانت ازم بلند تره ولی اونقدرا هم ازم بلند تر نیست( ̄ヘ ̄)... هیح
کیوووووووووووووووووووووت
پاسخ:
•-• آریگاتوووووووووو
هاااای~
من برگشتمD:
چینطوری؟؟^^
پاسخ:
هاایی*-*
خیلی وقت بود نبودیا.. دلمون برات تنگ شده بود;-;
خوبم خوبم~ تو خوبی؟ امتحانات تموم شدن که برگشتی نه؟•-•
منم دل تنگت بودمTT
خوفم! تموم شدن فقط یکی رو خواب موندم که باید شهریور بدمXD:/
پاسخ:
XD مال منم چند وقت پیش تموم شد
همه میخواستن جشن بگیرنXD
۱۴ دی ۰۰ ، ۱۳:۱۰ -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
میشه بگی توام از ویکوک زیاد خوشت نمیاد...
پاسخ:
من آرمی نیستم ولی میشه*-*
واو~
بعد از همه مدت اینجا هنورم مثل قبل آروم و دلنوازه!
چه خفرا ریحونی؟D;
دور از چشمم چه بزرگ شدی فرزنمT~T
+
هر جا آبی و خاکستری میبینم یاد تو میفتم!*pretty colors~*
پاسخ:
از محوی در اومدی یا میخوای دوباره بری محو شی؟🚶
خبری نیست مادربزرگ
نگرانتون شدیم خبر ندادید گفتیم به دیار باقی شتافتید
+
فکر کنم وقتی اینارو به عنوان رنگای مورد علاقم اعلام کردم تو مها گم بودی داشتیم دنبالت میگشتیم
محو نبودم فقط در حال تصمیم گیری برای آیندم بودمD;
دیار باقی در چند قدمیم بود دلم میخواس برم ولی خب هنوز کارای نا تموم داشتم
+
تم وبلاگت قبل از رفتن من یه چیز تو همین مایه ها نبود؟:/
بنفشم بود فک کنم*از حافظه‌ی یه ماهی
چه انتظاری داری؟*
پاسخ:
پس به خاطر تصمیم گیری برای آیندت از اینجا محو شدی:|~
دو ساعته دارم معادلات ریاضی انجام میدم برای فهمیدن اینکه امسال واقعا کنکوی هستی یا نه...
+
تو همین مایه ها بود ولی رنگش فرق میکرد+-+
بنفش بود:|~
عاری!~
XDDD
هنوزم وقتی کلمه‌ی ریاضی رو میشنوم یا میخونم حس میکنم بهم ضربه روحی وارد میشه'-'
کنکوری نیستم قصد دارم به جای دانشگاه به کلاسای حرفه‌ای‌ها واسه طراحی و دوخت لباس برم(ترجیحا مجلسی*-*) واسه همین باید زیاد رو بالا بردن اسکیل و مهارتم وقت بذارم! *تا حرفه‌ای شدن راه درازی در پیش است، راهی بی پایان...*
امتحانا و درسای مدرسه هم که نگم بهتره#-#
+
رنگای سرد دوست؟
ترکیب بنفش زرد خیلی تو دل بروعه D":
پاسخ:
خداروشکر من هنوز با ریاضی اوکیم... هیهی-.-... (شیمی: ...)
از دید من همچنان کنکوری ای چون داداشم کنکوریه و شما همسنید و وقتی به این فکر میکنم حس میکنم خیلی بزرگ شدم که یه رفیق کنکوری دارم⁦⁦⁦•ᴗ•
یا یکی که اگه نمیخواست به کلاسای حرفه ای ها برای طراحی و دوخت لباس (ترجیحا مجلسی) بره احتمالا کنکوری بود
بیا کلا درمورد اونا حرف نزنیم جفتمون راحت تریم:′)
+
نمیدانم~
این دو تا با هم خیلی خوشگلنننㅠㅠ
هنوز بعضی وقتا فکر میکنم شاید باید دوباره قالب قبلیمو بذارم++...
بیا کلا درسو بذاریم کنار
فقط وقتی اینجام لباس و پارچه و کاغذ ومدل و از اینجور چیزا دور سرم نمی‌خرخه#-#
آممممم آها!
این سری رفته بودیم مشهد تویه پاساژ کتاب حراج کرده بودن
دنبال یه چیز کوتاه می‌گشتم چشlم به پاستیل های بنفش افتاد...خریدمش!
البته هنوز نخوندم#.#
یه کتاب دیگه آنلاین سفارش دادم به اسم به کشنش می‌ارزه، یه هفتس دارم در انتظار اومدنش می‌سوزمT-T
+
منم داشتم به همین موضوع فک میکردم که قالب قبلیمو بیشتر از این دوس دارم...بعد یادم اومد دیگه پست نمیذارم#-#
پاسخ:
کاملاااا موافقم^-^
باز اونا بچرخه بهتر از شیمی و فیزیک و توان و رادیکاله...
پاستیل های بنفش واقعا قشنگه:′)
هرچند خودم سه سال پیش از یکی از دوستام قرض گرفتمش به خاطر همین زیاد ازش یادم نیست
آنلاین کتاب سفارش دادن کیف نمیده... نصف جذابیت کتاب خریدن به کتاب فروشی رفتنشه•-•
+
پست بذار مادر
کامبک بده
شو آف کن
ای فرزند بیچاره‌ام که از دست من این همه اذیت شده‌ای
مادر بی معرفتت اینجاست...شرمندتم واقعا...
*خنده‌ی تلخ*
حس بزن لپتاپ کی چند ماهه درست شده و دو هفتست برگشته به نوشتن رمانشD;
بعد از یه سال کار کردنم رو هنر تصمیم گرفتم یه مدت اونو تقریبا بذارم کنار و به علاقه‌ی قدیمیم برگردم... حس شیرین و گنگی دارهlol
تو خوبی؟
نگو از دست من موهات سفید شدهTT
پاسخ:
آخرین کسی که توقع داشتم اینجا ببینمش تو بودی...
سلاممممم:′))
بخدا دیگه مطمئن شده بودم رفتی
دلم برای نوشته هات تنگ شده
میذاریشو دیگه؟′-′
سفید نشده ولی داره رو به سرمه ای شدن میرهD:
واسه گفتنش شاید دیر باشه ولی...سوپرایزp;
هیچ کس نمیتونه قدم بعدی آکامه‌ی کبیر رو بخونه یاه یاه یاه
دل منم برا نوشته‌هات تنگ شدهT^T
حتما میذارم~
من پنج شیش تا تار سفید پیدا کردم قصد دارم اگه موهامو رنگ کردم لابه لابه خرمایی هامو سفید یا خاکستری کنم*-*
پاسخ:
*سوپرایز شدن*
جالبه که نمیتونم حرفتو باور کنم🤔
چرا شماها انقدر زود دارید پیر میشید... یه روزم تو سالن ورزش دیدم بچه ها دارن تارای سفید موی یکی از همکلاسیامو میکشن بیرون:′|
+ به عنوان کسی که تازه هجده ساله شده نیازه ازت بپرسم... هجده ساله شدن ترسناک نیست؟:′|...
تازه متوجه شدم تایپ شخصیتون یکیهxD
پاسخ:
تایپ من با تو؟ من با یکی دیگه؟ تو با یکی دیگه؟++
+ چیزی که من دو ساله تو ذهنم مونده: آکامه=ENTP
تایپ شخصیتیمون منظورم بود:/
لعنت به کیبور
پاسخ:
++
کدومشو نمیتونی باور کنی؟ اینکه نوشته‌هاتو دوست دارم یا اینکه میتونی همه‌ی قدم هامو بخونی؟o:
البته من دوست دارم مو سفیدامو، حس خوبی میدن~
+خب قطعا ترسناکه، درواقع هر سال یه سال بزرگ‌تر شدن ترسناکه
نه چون یه سال به مرگم نزدیک‌تر میشم
بلکه چون الان هجده سالمه و همه انتظار دارن مثل 18 ساله‌ها رفتار کنم:/
(مهمونی باید همه جا بیای، برو دنبال یه کاری که آینده داشته باشه، دانشگاه برو(تو خوابشون این یکی رو ببینن یاه یاه یاه) خودتو برا زن خونه‌ی یکی شدن آماده کن(بیشتر بزرگای فامیل اینو میگن و چون محترمن نمیتونم فحش بدم://) و از همین چرت و پرتا...
ولی من همیشه به همه میگم من جسمی 18 سالمه اما از درون تو 15 سالگی گیر کردمD;
برا مامان و خواهرم معمولا اینطوری گفتن جواب میده و از اونجایی که بچه کوچیکم زیاد بهم سخت نمیگیرن و بابامم زیاد چیزی رو بهم زور نمیکنه جز اینکه واقعا نیاز ببینه.
اما اگه کسی بهم نگه هم ناخود آگاه یه صدایی تو دلم ازم انتظار داره که بزرگونه رفتار کنم.
البته اون صدا میتونه بره تو کوچه من همینیم که هستم و میخوام تو سی چهل سالگیم 15 ساله بمونمP:
oh sorry...زیاد شد
به نظر تو 18 ساله شدن ترسناکه؟
پاسخ:
اینو که دلت برای نوشته هام تنگ شده باشه🚶
+ تاحالا نبود. فکر میکردم برای ۱۶ ساله شدنم مشتاقم، ولی از وقتی وارد دبیرستان شدم یه فوبیای عجیبی نسبت به بزرگ شدن پیدا کردم
واقعا فکر نمیکردم اینجوری شم ولی به شدتتت از نوجوون نبودن میترسم
و همش حس میکنم خیلی بیشتر از تصورم به آخرش نزدیکم
این دیگه خیلی رومخه که بگن خودتو برای زن خونه یکی شدن آماده کن://
مسئله فقط این نیست... خیلیا شاید از جهاتی که میتونن خودشونو کنترل کنن همینجوری باشن ولی بالاخره با بالا رفتن سن یه چیزایی توی شخصیت آدم تغییر میکنه. نه اینکه کارای بزرگونه تر انجام بده... اشتیاقش نسبت به چیزا کم میشن و افکارش ناخودآگاه جدی تر و متفاوت تر میشن
خیلی رومخههه:′|3/>
فقط جواب پیامای طولانیمو کوتاه نده هرچی بیشتر بنویسی بهترم هست:|~
من خیلی از ۱۸ ساله شدن میترسم... از وقتی اومدم توی دبیرستان به فکرش افتادم و وقتی دیدم چقدر بهم نزدیک شده بدجور ترس برم داشت...
جدا انقدر میترسم بهش فکر میکنم اشکم درمیاد:′|
من؟ ENTP؟
نه جان من INFP هستم خوشوقتمxD
پاسخ:
بخدا بهت میاد
INFP اصلا بهت نمیاد″-″
راستش بعضی وقتا تا به عقب برنگردم و یه سری چیزا رو مرور نکنم یادم نمیاد چه قدر برام ارزش مند بودن.مثل یه انیمه‌ی قدیمی که پنج سال پیش دیدم و تا چند روز پیش واسه سنم بچه گونه به نظر میومد، اما وقتی یه قسمتشو دیدم همون حس قدیمی و نوستالژیکی برگشت بهم و فهمیدم چه قدر دلتنگش بودم.
یا روزی که جرعت پیدا کردم بعد از یه سال دوباره بنویسم و فهمیدم چه چیز مهمی رو تو زندگیم کنارگذاشته بودم.
و وقتی با وجود شدیدا بدقول بودنم اومدم اینجا و چند تا از پستات رو خوندم، یادم اومدم چه قدر دلم برای این متنایی تنگ شده بود که معمولا برام طعم و رنگ بنفش و آبی و خاکستری دارن(;
خیلی جدی میگم نوشته‌هاتو دوست دارم یاد وقتی میافتم که همسن تو بودم...چرا یهو به نظر رسید سی و چند سالمه؟وای مور مورم شد@-@
آه منظورم اینه که اون موقعا بیشتر از خودم می‌گفتم اما الان بیشتر درمورد چیزی مینویسم که انگار هم بخشی از من هست و هم نیست...اصا فراموشش کن خودمم نفهمیدم چی گفتم:/
+
به خدا سه بار تست دادم هر سه بار INFP بودمxD
پاسخ:
ولی من با وجود اینکه خیلیییی وقته نخوندمش الان دلم به شدت برای ضربان تنگه:′)
دلم میخواست اونایی که قبلا نوشته بودی رو هنوز داشتم دوباره میخوندم
تو وقتی همسن من بودی خیلی بهتر مینوشتی:′|
من از اون موقع با این امید مینوشتم که وقتی همسن تو شدم سطحم بهت برسه
منظورت سبکته یا اینکه موضوعایی که درموردشون مینویسی دارن عوض میشن؟++
+
الان بیشتر بهت میاد تا قبلا. خیلی وایب ENTP طور میدادی++
مطمئنم که تغییر اجتناب ناپذیره، من امروز و فردا هم باهم متفاوت خواهیم بود چه برسه به الان و چندین سال بعد. اما هر چه قدرم تغییر کنیم بزرگ تر شیم یا حتی خاکستری تر، بازم یه بخشی از اون ورژن بزرگتر توسط منه الان ساله درست شده. هر چه قدرم اون تغییر کنه بازم یه روزی 18 سالش بود و از مثلا از نوشتن خوشش میومد. گذشته تغییر نمی‌کنه.
البته هستن کسایی که بخش‌های کوچیک‌ترشون و علایق قدیمیشون رو فراموش می‌کنن...
راستش منو یاد خودم وقتی 16 سالم بود میندازیxD
فکر می‌کردم 18 سال شدن یعنی خاکستری شدن، تغییر تو سبک زندگی و یه چیز مهم و ترسناک. اما الان همونی هستم که بودم#-#
یکم خسته‌تر و مشغول‌تر ولی بازم بخشd از وجودم متعلق به منه 15 سالستp;
به نظرم تو هم هر چه قدر بزرگ‌تر بشی و تغییر کنی، بازم می‌تونی توی الانتو یه جای دلت جا بدی و به یادش دنیاتو رنگی کنی(;
پاسخ:
آره ولی اینکه دیگه نمیتونه اون شخص باشه دردناکه
میدونی حتی این تصور که یه روز دیگه قرار نیست بیام مدرسه برام ترسناکه...
من هنوز ۱۵ سالمه باید یاد ۱۵ سالگیت بیفتی=-=
آخه حتی اسمشم ترسناکه. قراره یه آدم مستقل توی جامعه باشم که دیگه مدرسه نمیره و میتونه رای بده و رانندگی یاد بگیره... *مورمور شدن*
و اینکه میدونم هیچوقت قرار نیست بخوام علایق بچگونمو کنار بذارم و اون موقع دیگران ممکنه خیلی بیشتر به خاطرشون سرزنش یا مسخرم کنن
خود الانمو دوست ندارم. میخوام خود ۱۳ سالگیم برگرده
مدرسه نرفتن ترسناکه؟ والا من تا قبل از اینکه سوم راهنماییم تموم شه همین فکرو می‌کردم...اما الان که مدرسه نمی‌رم و قرار نیست فعلا دانشگاه برم؟
به معنای واقعی کلمه بهشته#~#
صبح هنوزم(اکثر مواقع) ساعت 6 پا میشم ولی برا خودم و کاری که دوستش دارم نه برا جریمه نشد توسط کسی، هروقت می‌شونم یکی امتحان داره تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که هم بخندم هم گریه کنم، خندیدن نه از روی مسخره بلکه چون خودم دیگه تا آخر عمرم ازین امتحانا ندارم و گریه هم گریه‌ی شادیه، بعضی وقتا روز از دستم در میره به پسرخاله کوچیکم میگم الان صبحه مدرسه نباید باشی؟ با یه نگاه پوکری نگام می‌کنه و من یادم میاد پنج شنبستxD
خلاصه اینکه این زندگی منیه که مدرسه رفتم تمامیده('-'*)
خا همون 15 xD
رای که من هیچوقت نمیدم...نمی‌خوام بخشی از اجتماع باشم#-# رانندگی هم بیشتر از یاد گرفتنش از بلایی که سر ماشین میاد می‌ترسم(من خودمو هر روز به در و دیوار میزنم چه برسه به اون بدبخت:/)
تو چاق باش دیگران حرفت میزنن لاغر باش حرفت میزنن زیاد بخور کم بخور حرف میزنن و غیر، خلاصه که بقیه هیچوقت دهنشونو نمی‌بندن#-#
اینکه دیگران تو رو درک نمی‌کنن دلیل بر این نمیشه که خودتو به خاطرشون تغییر بدی، اگه خیلی سخته جلوشون علایقتو نشون نده.
ولی من همون قدر که ورژن 13 سالت رو دوست داشتم عاشق این ورژن 15 سالتمD;
چون این ورژن تو به اندازه‌ی قبلی‌ها حق داره دوست داشته شه!~
پاسخ:
آره... میدونم همیشه تلاش میکنیم از دستش فرار کنیم، ولی انگار مدرسه به یه بخشی از شخصیتم تبدیل شده. اگه مجبور نباشم برم مدرسه یه آدم دیگه ایم
بعد برعکس تو من بعد مدرسه احتمالا قراره برم دانشگاه. دانشگاه خودش کلا ترسناک هست، ولی اینکه نمیرم مدرسه و در عوضش نمیتونم برنامه ی خوابمو به نامنظم ترین شکل ممکن تنظیم کنم هم رومخه++
فرقشون خیلی زیاده حواست باشه==...
منم نمیخوام بدم... ولی اینکه بگم همینکه تواناییشو داشته باشم هم ترسناکه نمیره رومخت؟++
و اینکه احتمالا خانوادم مجبورم میکنن رای بدم چون اگه ندم بعدا رو یه سری چیزا تاثیر منفی میذاره
وای مودXD
اصلا همینکه انیمیشن ببینم و نتونم به بقیه بگم که با یکی درموردش حرف بزنم رومخه. تنها چیزی که بهم امید میده سنپایمه که ۶ سال ازم بزرگتره و انیمه ها و انیمیشنایی که من میبینمو اونم دیده″-″
فکر نکنم. اون ورژن هم خیلی جذاب تر از این یکی بود هم حقیقتا شخصیتش بهتر بود. حداقل مثبت بین بود و به بقیه امید میداد. الان امید بقیرم از بین میبرم++
الان دارم میرم برای بار هزارم پارت اولشو که بازسازی کردم پاک نویسی کنم به زودی احتمالا تو وبلاگم تو یه صفحه جدا پارتاشو بذارم*-*
البته مشکل اینه که از اونجایی که برا سومین بار(!) دارم داستانو بازنویسی می‌کنم موضوع خیلیییی تغییر کرده#-#
اون موقع اگه اشتباه نکنم قبل از ضربان، سه یا چهارتا داستان دیگه رو نوشته و نیمه کاره ول کرده بودم، خلاصه اینکه تو نوشتن یکم تجربه داشتمD';
و حالا تجربه‌ی نوشتنم تقریبا به 7 یا 8 تا موضوع مختلف و طولانی (و رها شده...)می‌رسه. به خاطر همن فکر می‌کنی خیلی خوب می‌نویسمxD
نیازی نیست سطحت به کسی برسه عزیزم، منم همیشه سعی داشتم در حد نویسنده‌های خیلی قوی‌تر از خودم بشم و واسه همین نوشته‌هامو اصلا دوست نداشتم(چون هیچوقت کافی به نظر نمی‌رسیدن)، اما از وقتی برا دل خودم می‌نویسم، خیلی اعتماد به نفسم تو این زمینه بیشتر شده و بیشتر لذت می‌برم^^
سبکم قطعا قوی‌تر شد(تجربه بسیار کسبیدم('-'*)
از یه طرف قبلا بیشتر چیزای منفی اطراف و خودمو می‌نوشتم، اما الان یاد گرفتم تا جایی که می‌تونم زیبایی رو در همه چیز ببینم. نتیجش هم این میشه که متنم فقط درمورد برداشت من از یه موضوع(که نود درصد مواقع منفیه) نیست، درمورد این هم هست که اون موضوع می‌تونه قشنگ‌تر به نظر بیاد...عه
sorry...وقتی میرم رو مود زیاد نویسی نمی‌تونم خاموشش کنم. بازم چرت و پرت نوشتم#-#
پاسخ:
*خرذوق شدن*
نمیدونی چقدر هیجان پیدا کردم بخونمش...
حقیقتا موضوع دروازه هم خیلی فرق کرده. کلیاتش که هویتش بودن همونجوری موندن ولی جزئیاتش تقریبا کلا عوض شدن
اگه سه چهار تا رو تا حد متوسط برده باشی جلو طبیعیه ولی بازم سبکت خیلی خفن بود++
من از همون موقع نوشتنو شروع کردم (جالبه که همیشه میدونستم داستان نوشتن جزو توانایی هامه ولی اون موقع تازه به خودم اومدم که تاحالا هیچی ننوشتم...) و تاحالا هیچ داستانیو کامل ننوشتم و اونایی که تا نصفه بردم جلو هم کلا دوتانD:
کلا بیشتر مشغول داستان پردازی بودم که توش اعتماد به نفس پیدا کردم ولی نمیتونم مثل آدم یه داستانو بنویسم و ببرم جلو...
ورژن پونزده ساله ی تو نباید برای من نویسنده ی خیلی قوی حساب شه:′|
به نظرم وضعیت الانم خیلی شبیه اون موقع توئه... ولی هیچ نمونه ای ندارم که ببینم سطحمون چقدر فرق میکنه🚶
خودمو با کسی مقایسه نمیکنم ولی دلم میخواد بدونم تا الان اونقدری که باید پیشرفت کردم
میدونی وقتی بیشتر مینویسی بیشتر ذوق میکنم؟:′)
نمیدونم چرا هیچوقت دانشگاه رو دوست نداشتم...
من از 16 سالگیم فهمیدم تو 15 گیر کردم. واسه همینه زیاد فرقشونو درک نمیکنمp:
راستش اگه بخوام خیلی تو بحر رای دادن برم رو مخیش از این نظره که هرچند یه قطرست در برابر یه اقیانوس باز هم به نظر مهم میاد. البته من هیچوقت از این مدل تصمیمات مهم خوشم نمیاد چون حس می‌کنم هر راهی رو که انتخاب کنم تهش نتیجه یکیه و همه چی به چوخ میره:/
ای کاش خانوادمون درک می‌کردن با رای ندادن ما دنیا به آخر نمی‌رسه#-#(من بیشتر سمت مامانم رای دادنو مهم می‌دونن.)
اینقدر کسی رو نداشتم واسه انیمه‌هام میرفتم جلو آینه برا خودم تعریف می‌کردم|":
البته کاتی هست و خواهرمم که اتک داره میبینه خوشبختانه خوشش اومده و قراره جوجوتسو هم بکنم تو حولقومش^^
همم، بذار اینطور بگم که هر کس هر چه قدر سنش بالاتر میره مشکلاتش بزرگ‌تر از قبل به نظر می‌رسه. مثلا منی که دو سال پیش بزرگترین دقدقم این بود که یوجی زنده میمونه یا آکو هپی اندینگ می‌گیره یا نه، الان بیشترین دقدقم اینه که آینده‌ای تو شغلی که انتخاب کردم خواهم داشت یا نه.
و اون موقع ته تاثیری که اون افکار روم می‌ذاشت این بود که چشام یکم خیس بشه و بعد برم یه انیمه‌ی دیگه ببینم. اما افکار الانم بعضی وقتا منو تا مرز پوچی یا زار زار گریه کردن می‌بره.
منظورم اینه که هر کس تو هر دوره‌ای روحیاتش تغییر می‌کنه.
تو نمی‌تونی الانتو با قبلا مقایسه کنی چون شاید فشاری که الان روته بیشتر از اون موقع باشه. هیچکس نمی‌تونه همیشه بهترین‌ها رو تو همه چی ببینه(کامان، یوجی با اون همه مظلومیتش بعد اتفاقی که برا رفیقش افتاد به قصد کشت به ماهیتو حمله کردxD)
اینکه حالت خوب نباشه، مثبت بین نباشی و فکر کنی در بهترین حالت خودت نیستی اشکالی نداره، اما اینکه فکر کنی اینطور خواهی موند اشتباست.
همه بعد از زمین خودن حس می‌کنن هیچوقت قرار نیست پاشن، اما تهش باز هم بلند میشن، خاک رو از خودشون تکون می‌دن و ادامه میدن.
یکم اعتماد به نفس داشته باش! تو از پسش بر میای مطمئنم(;
و بعله باز روضه خوانی را شروع کردم#-#
پاسخ:
دانشگاهو باید برم که بفهمم ازش خوشم میاد یا نه ولی فرق بزرگش با مدرسه اینه که ترسناک تره و از اون طرف آدمای جالب تری توش پیدا میشن:′)...
منم هنوز ۱۶ سالم نشده فرق این دوتا بفهمم ولی چون عدد بزرگتریه ازش خوشم نمیاد:′|
برای انیمه من امسال یکیم تو دنیای واقعی پیدا کردم. انقدر حرف زدن باهاش لذت بخشه که حس میکنم بردنم وسط بهشتXD
همون کاتی که من میشناسمو میگی؟ هنوز داریش؟++
خوشبحالت. من داداشم از اتک خوشش اومده بود که ول کرد رفت سمنان براش کامل اسپویل کردن. جوجوتسو هم دو سه قسمت به زوررر بهش نشون دادم قشنگ انگار داشتم شکنجش میکردم:/
کلا چیزایی که من معرفی میکنمو دوست نداره طبیعتشه^^
خب من از این دغدغه ها خوشم نمیاد″-″
البته ۱۳ سالگیم یه دوره ی خیلی محدود و خاصی بود که دغدغه هام همون چیزایی بودن که دلم میخواست. چون مدرسه هم مجازی بود و دیگه درسم از دغدغه هام نبود. از اون به بعد دیگه هیچوقت دغدغم چیزی نبود که میخواستم. ولی یدفعه میبینم جای اینکه نگران باشم امتحان فردامو صفر میگیرم نگران اینم که کراشمو تو گیمم انداختن زندان و دیگه نمیتونم ببینمش... جالبه وقتی دغدغم اینجوری نیست از اینکه نیست ناراحتم و وقتی هست از اینکه دغدغم چیزی نیست که مهم باشه ناراحتم″-″
*وقتی خودم همون مردمیم که هرجور باشم از خودم ایراد میگیرم
شاید باشه. ولی میدونم حداقل ۵۰ درصد فشاری که بهم وارد میشه رو خودم به خودم وارد میکنم و نمیتونم واقعی درنظر بگیرمش
امیدوارم. چون حس نمیکنم توی چیزی باشم که راه خروج و ورود داشته باشه. انگار رسیدم به سطحی که در اصل باید توش میبودم، فقط برای یه مدت تونسته بودم نادیدش بگیرم
اعتماد به نفس؟ من؟ چجوری این دوتارو تو یه جمله جا میکنید؟:|
تقریبا همین مدل تغییر دادنه اما کلا تو یه لول دیگه. درواقع در این حد عوض کردمش که فقط چند تا کاراکتر از ورژنای قبلی و سازمان اینجان، بقیه همه عوض شدنD':
وقتی تعریف می‌کنی ازشون خرذوق میشمممم،مرسیTT امیدوارم از این ورژنم خوشت بیادT~T
من اگه اون موقع یکم کمتر رو نقشه‌های آیندم فکر می‌کردم و بیشتر درمورد حال می‌نوشتم می‌تونستم حداقل یکی از داستانامو تموم کنم#-#
جلو بردن یکی از سخت ترین بخشاست، مخصوصا وقتی یه پارت مورد علاقه داری ولی برای اینکه بهش برسی باید چند تا آرک اون وسط بندازی:/
ورژن 15 ساله من بچه بازی بودxD
وضعیت الانت یکم بهتر از اون موقع منه چون من اون موقع کلی کاراکتر داشتم(بلایی بود که سر خودم آوردم با زیاد کاراکتر گرفتن از دوستان و می‌خواستم برا دل همشون، تک تک کاراکترا حداقل یه جا بدرخشن#-#) اما تو کاراکترای خودتو داری پس یکم دستت آزاد ترهD;
البته کاراکتر تو و کاتی همچنان تو داستانن فقط من با اجازتون دارم یکم به سبک خودم بازسازیشون می‌کنمp:
(اسم مای الان ویولته...چون معنیش میشه گل بنفشه و قائدتا هرچیز بنفشی منو یاد تو می‌ندازهxD خوبه به نظرت؟TT)
آفرین! هیچوقت اشتباه منو نکن، همین مقایسه کردن بود که کارمو خیلی عقب انداخت.
بیا باهم صادق باشیم... بزرگ‌ترین بیشترفتی که می‌تونه برا منو تو اتفاق بیفته اینه که یه داستان رو تا آخرین قسمت بنویسیم و تموم کنیمxD
ریلی؟؟؟ پس دیگه جلو خودمو نمی‌گیرمD";
پاسخ:
چرا خب... من رو نصفشون کراش زده بودم++💔
من همون شخصیتای قبلیو به سطوح جدید رسوندم بعد آدمای جدید اضافه کردم++
و من اگه میدونستم چجوری تیکه های مهمو به هم وصل کنم و هر ثانیه یه چیزیو تو داستان عوض نمیکردم تاحالا یکیو تموم کرده بودم:/
وای دقیقاااا
به نظر منکه خیلی خفن بود•-•
جدا؟ منم کاراکترام خیلی زیادن فقط همشون مال خودمن++
البته بین اونا هم هانا و هیزوکا مال کاتین ولی سه ساله پیش منن انقدر باهاشون وقت گذروندم دیگه نمیتونم بچه های خودم ندونمشون
قبلا که گفته بودی از لحظه ای که کاراکترا رو میدیم به تو دیگه چیزیشون دست ما نیست:|~
(واو... حسش متفاوته++ هرچی به نظر خودت بیشتر بهش میاد بهتره)
هعی:′)... میدونی یه مدت پیش تصمیم گرفته بودم یه داستان ملودرام ساده رو بنویسم تموم شه. تاحالا فقط نزدیک سی صفحشو نوشتم... امروز داشتم وبلاگمو میگشتم دیدم از روزی که شروعش کردم بالای یه سال میگذرهTT
+ چقدر من من میکنم++
کلا بعضی چیزا چند نفری دیدن و حرف زدن درموردش می‌چسبه، مخصوصا انیمهTT
اوهوم همون کاتی!
عههه اتک ازوناییه که اگه اسپویل شی چوخیدی...*وی 60 درصد داستان را بدون خواندن مانگا و دیدن کامل فصل آخر می‌داند*
داداشا موجودات عجیبین نه؟ ای کاش داداش داشتم|":
خواهرم خوبه ها ولی خب، آدم معمولا چیزایی رو می‌خواد که نداره...
دغدغه‌هات پیچیده تر از مال منهxD
پس میشه گفت 13 سالگی تو به اندازه‌ی 15 سالگیه من واست خاصه. تنها تفاوتمون اینه که من هم اون موقع رو دوست داشتم و هم الانمو؟ البته اگه قرار باشه بین این دو ورژن (15 و 18) یه یکی مدال بدم قطعا به 18ام میدمD;
بعضی وقتا فکر می‌کنم همه‌ی فشارایی که به خودمون وارد می‌کنیم، نقشه‌ی مغزمونه تا به فنا بدتمون:/
والا من تا هفته‌ی پیش می‌گفتم سطح 15ام بهترین بود و نمی‌تونم ازش بهتر بشم. اما الان هم 15 رو دارم و هم 18 رو قبول کردم.
نمی‌تونم بگم این فکرت دوره‌ایه و یه موقع ازش میای بیرون(من همونیم که خواهرم بهم گفت انیمه دیدنت دوره‌ایه ازش میای بیرون و حالا خودش داره اتک میبینه:/) اما بذار اینو بگم که راه ورود و خروج چیزی نیست که از قبل وجود داشته باشه، این ما هستیم که اون راه‌ها رو می‌سازیم.
کاملا درکت می‌کنم. من و سلف لاو و کانفیدنت هم تا هفته‌ی پیش همدیگه رو تیکه پاره می‌کردیم. اما الان باهم نشستیم داریم شیر کاکائو و شکلات صبحانه می‌خوریم^^(نوتلا گرونه کسی واسمون نمی‌خره)
پاسخ:
آره:′)
خودمم کامل اسپویل شده بودم ولی داداشم هنوز حتی فصل دو و سشو ندیده بود:/ خیلیم نکته هاشو دیر میگرفت امیدوارم بودم سوپرایز شه
آره. ولی باور کن دلت داداش نمیخواد
همه ی دوستام بهم میگن کاش منم داداش بزرگتر داشتم... منم خوشحالم که دارمشون ولی انقدر خوب نیستن که بقیه هم بخوان:/
چیش پیچیدس؟++
شاید. ورژن ۱۳ سالم برام مثل یه جور افسانه میمونه. انگار یه آدم جدا از منه
واقعا هم همه چیزمون با هم فرق میکنه
ناح... وقتی گفتم راه ورود و خروج نداره منظورم این بود که چیزی جز این نیست. همش همینه. مثل آسمون:|~
نمیشه را خروج از آسمونو ساخت میشه؟:|~...
نوتلا خوشمزه نیست فرمند بخورید
اصلا نگران نباش، اینقدر کاراکترای کراش دیگه تو ورژن جدید هست که قبلیا رو نبوسیده می‌ذاری کنارD;
هر ثانیه چیز عوض کردن یه بیماری خیلی بدیه، سر الی همینقدر بدبختی کشیدم، هر ورژن هم قیافش هم اسمش هم اخلاقش هی عوض میشد، می‌ترسم لپتاپم باز خراب شه، باز نوشتنو بذارم کنار و دفعه‌ی بعد باز الی رو تغییر بدم:///
گفته بودم مال منن ولی راستش بجز مای و هیستاکا واقعا این احساس مالکیت رو نسبت به بقیه نداشتم|": دوره‌ی عجیبی بود...
ووی ملورام، فک نکنم چیزی تو محورش خونده باشم ولی مطمئنم ازوناییه که خیلی خوشم میادTT
+راحت باش منم کم من من نمی‌کنمxD
پاسخ:
میدونی از دیشب به صورت لحظه ای شروع کردم به منتظر موندن برای داستانت
وبلاگ میهن و رمانت که میذاشتی یه وایب خیلی خفن متفاوتی بهم میدادن که دلم خیلی براش تنگ شده:′)...
اونو چجوری عوض میکنی؟ شخصیت کاراکتر اصلی هسته ی داستانه اون هی تغییر کنه داستان تو ذهنت خراب نمیشه؟
من هی دارم کاراکتر اضافه میکنم و روابط همونایی که دارمو عوض میکنم. یه روز تصمیم میگیرم شیپ دوتاشونو علنی کنم تو داستان نشون بدم یه روز به این نتیجه میرسم که شیپ کردنشون احمقانه ترین کار ممکنه
چطور میشه؟++...
آره ولی احتمالا قرار نیست ادامش بدم″-″
+ من خیلی من من میکنم. از هر پنج تا جملم چهار تاش با من شروع میشه=|
من داداشت کوچیک ترو ترجیح میدم، می‌خوام حداقل یه بار جوک اینکه تو فرزند خونده‌ایو روش پیاده کنمD:
اصلانم نگران این نیستم که تراما بگیره~
پیچیده از این نظر که وقتی نگران یه چیز هستیی یعنی اون چیز مهمه(؟)، اما نمی‌خوای نگران این موضوع که کمتر نگرانی داره باشی و می‌خوای نگران یه چیزی که باید نگران کننده‌تر از نگرانی قبلی باشه باشی، اما در هر صورت به همون نگرانی قبلیت ادامه می‌دی...درست رسوندم؟xD
یه جوری ورژن و سطح می‌گیم انگار درمورد لولمون تو بازی حرف می‌زنیم#-#
یعنی واردش نشدی؟ یهو دیدی داخلشی؟ یه راه ورود باید به آسمون باشه دیگه نه؟ مثلا اگه با موشک رفتی یا پرواز کردی باید بتونی با موشک و پرواز ازش خارج بشی...اگه هم یهو متوجه شدی داخلشی و نمی‌تونی راه خروجو پیدا کنی، چاره‌ای نیست جز اینکه باهاش کنار بیای و اونجا رو خونه‌ی خودت بدونی. معمولا آدما خونشونو باب میل خودشون تزئین می‌کنن پس شاید تو هم بتونی اون سطح رو تا حدی طوری بسازی که می‌خوای باشهD;
فرمند هم انتخاب خوبیه~
پاسخ:
فکر نکنم داداش کوچیک تر خیلی جالب باشه. من داداشو چون مراقب آدمه دوست دارم کوچیکتر باشه خوب نمیشه
نمیتونم بگم دقیقا فهمیدمش ولی به اندازه ی کافی فهمیدم++
جدا؟=|
اگه بخوام دقیقا توصیفش کنم، انگار وسط یه ناکجاآبادی بودم که یهو یه لایه ی نورانی دورم ایجاد شد و خیلی خوشحال بودم تا اینکه این لایه آروم آروم از بین رفت و دیدم اون یه چیز موقت بوده و حتی اگه دوباره برگرده هم چیزی که همیشه توشم همینه که خاکستریه:|~
نه توجه کن. ما از روی زمین نمیریم توی آسمون. ما حتی وقتی رو زمینیم هم توی آسمونیم چون زمین خودش تو آسمونه*-*
شاید. ill try
خیلی خوشحالم یکی یکی دارم خواننده پیدا می‌کنمTT
درحال حاضر سه تا شدین که داستانم خبر دارینT=T
میهن اصا یه چیزی بود...ای کاش هیجوقت بسته نمیشدD":
راستش یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتم اینه که نمی‌دونم چطور شخصیت اصلی رو جذاب تر شکل بدم، از اونجایی که شخصیت اصلیه و 99 درصد داستان افکار اونه که به تصویر کشیده و نوشته میشه، نیازه که دوست داشتنی باشه و این حقیقتا برا من سختهT=T
راستش برا من اینطور نیست، با عوض شدن الی داستان برام خراب نمیشه.
دلیلش احتمالا اینه که من الی رو برای داستان ساختم نه داستانو برای الی.
منظورم اینه که الی هسته‌ی داستانم نیست، فقط یه وسیلست که بتونم دنیایی که تو ذهنمه رو به نمایش دربیارم، یعنی دنیای داستانم ساخته و آماده شدست(هرچند بعضی وقتا یکم تغییر می‌کنه) و کسی که قراره تو اون دنیا سفر کنه و داستان از دید اون تعریف بشه الیه که تغییر کردنش در ادامه شاید، اما برای شروع، داستانمو خراب نمی‌کنه. اگه فکر می‌کنی حرفام گیج کنندست کاملا حق داری~ داستانو بخونی متوجه میشیD;
شیپ کردن یکی از سخت ترین کاراست، قصد داشتم یکم چاشتی عاشقانه به داستانم اضافه کنم و حداقل برا الی یکم صحنه عاشقانه داشته باشم، ولی آخر روز زدم تو سر خودمو و گفتم شیپ هست اما لاو تو لاو هرگزxD
برای من معمولا زیاد سخت نیست کاراکترای مکمل رو باهم شیپ کنم و اشاره کنم که مثلا تو نخ همن، اما درمورد کاراکترای اصلی فک کنم تا به نوشتن اون بخش نرسم نمی‌تونم به نتیجه‌ای برسم#-#
هعی...پس بیخی، نیمی رو بده بیادxD
+من من کردن کاملا طبیعیه، داریم درمورد خودمون می‌گیم دیگهxD
پاسخ:
منم خوشحالم که خواننده پیدا میکنی-
حقیقتا من خودم اینجارو بیشتر دوست دارم ولی وایب وبلاگ شماها تو میهن خیلی خفن تر بود
چطور بقیشون دوست داشتنین ولی شخصیت اصلی به اندازه ی کافی نیست؟++
این که خیلی عجیبه″-″
شایدم مال من عجیبه؟ چون دنیایی که من میخوام به تصویر بکشم بدون شخصیتاش معنی نمیده
گیج کننده نیست فقط عجیبه. چون داستان و شخصیت اصلی معمولا خیلی بیشتر از اینا به هم مرتبطن. خیلی از نویسنده ها هم داستانو فقط در حد نشون دادن اتفاقات زندگی شخصیت اصلی مینویسن ولی تو شخصیت اصلیو برای نشون دادن داستان ساختی++...
صحنه ی عاشقانه برای شخصیت اصلی از همه سخت تره
چرا مال مکملا باید راحت تر باشه؟
شخصا انتخاب کردن بین فرند شیپ و ریلیشن شیپ خیلی برام سخته... به خاطر همین هی بینشون میچرخم آخرم به نتیجه نمیرسم🚶
+ هی میام زیاد بنویسم مقدار جوابم با پیامت یکی باشه یا میبینم دوباره سه هزار تا من نوشتم یا میبینم نصف تو شده″-″
اینم هست، بزرگترا مراقب کوچیک تران...فک کنم من واسه این کوچیک‌تر میخوام چون خواهر بزرگتر دارم و میخوام از یه نفر دیگه محافظت کنمD':
عاری جدا انگار لوله~
اگه می‌دونی حتی برگشتن اون حالت کمکت نمی‌کنه، پس سعی کن همین حالتی که الان داری رو به چیزی تبدیل کن که برات قابل تحمل و شایدم دوست داشتنی بشه~
خاکستری همچینم بد نیستا، می‌تونی هر رنگی رو باهاش ست کنی چون به همشون میادD;
واو...از این زاویه بهش نگا نکرده بودمممم، اینو باید قاب کنم بزنم به دیوار#~#
پاسخ:
منی که دوتا داداش بزرگتر دارم و هنوز دنبال محافظ شخصی میگردم++...
آره
شخصا خاکستریو خیلی دوست دارم فقط تو این حالت چون به خاطر تاریکی این رنگیه یکم حس بدی داره
تا وقتی آدما دورمو نگیرن همین خاکستریم برام فوق‌العادس
خیلی وقته دارم سعی میکنم مردمو از این قضه آگاه کنمU-U
وایبش شاید واسه قالبش خفن تر بود؟ اینجا تو قالب سازی یکم دستم بسته تره به خاطر کداشت و اینکه حوصلشو همیشه ندارم#.#
خیلی انیمه‌ها هستن که همینطورین، شخصیتای مکمل بیشتر از اصلیا عاشق دارنxD
هنر نویسنده اونجایی معلوم میشه که شخصیت اصلی رو اونقدر بزرگ کنه و پیشرفت و تغییرش بده که بشه یکی مث ارن یا یوجیTT
مطمئن نیستم بتونم الی رو اینطوری پیشرفت بدم...ولی مطمئنم شخصیتای دیگم بیشتر از الی مورد علاقه‌ی خواننده‌هام قرار می‌گیرنxD
مال تو اصلانم عجیب نیست، هر کسی سبکی داره و سر هر داستانی این قضیه عوض میشه. مثلا برا من شخصیت اصلیم برا شروع زیاد مهم نیست اما شخصیتای مکملم و اونایی که در ادامه اصلی میشن باید برای شروع بی نقص باشن~
واو چه قدر خوب گرفتی قضیه روT^Tعاری شخصیت اصلیم برا نشون دادن داستانه~ یکی از مهره‌های مهم هست اما شاه و وزیر (که مهم ترین هستن)، نیست.
واقعا!شاید واسه این باشه که معمولا شخصیت اصلی مورد علاقه‌ی همست؟ و اگه دست شخص شیپری مث من باشه همه رو با الی یا همه رو باهم شیپ می‌کنمp:
در حال حاضر چهار تا کاپل تقریبا آماده دارمxD
+نه نه اشکال نداره، مشکل اینه که من زیادی می‌نویسم، تو زیاد نویسی کم نمیارمTTXD
پاسخ:
شاید. اونجا کلا یه مدل دیگه ای بود. انگار همه چیز توش خیلی شلوغ تر و متنوع تر و زنده تر بود
انیمه ها که بیشتر وقتا همینجورین:/
دروازه هم اگه انیمه بود حتی معلماش از نیمی معروف تر میشدن
هرچند اگه مردم رو ونزدی کراش میزنن واقعا ناعادلانس رو نیمی نزنن:′)
شخصا ارنو خیلی دوست ندارم:|~...
یوجی خیلی دوست داشتنیه ولی تا اونجایی که من دیدم خیلی نمونه نیست
کلا شخصیت اصلیای خیلی آنچنانی تاحالا تو فیلم و انیمه ها ندیدم
الان ترس اینو گرفتم که در آینده مردم ارزش نیمیو درک نکنن:′|
نیمیم انقدر نمونه نیست ولی بچه ی خوبیه. میترسم انقدری که ونزدی مورد توجه قرار گرفته مورد توجه قرار نگیره فقط چون تلاش نمیکنه طبق توقع دیگران دارک باشه++
قرار بود نگیرمش؟″-″
هرجور فکر میکنم نمیفهمم شخصیت اصلی چجوری میتونه شاه و وزیر نباشه...
پس شاه و وزیر کیه؟
اگه دست من بود که هیچکسو هیچوقت با هیچکس شیپ نمیکردم مگر اینکه یائویی باشه... ولی یدفعه به خودم میام میبینم دارن رو هم کراش میزنن. بعد یکم میگذره انقدر جذاب میشن دلم نمیاد شیپشون نکنم:′|
+ منم همیشه زیاد مینویسم ولی وقتایی که باید به یه کامنت طولانی جواب بدم یدفعه کوتاه نویس میشم:/
+ ببخشید انقدر دیر به دیر جواب میدم.. خودت میدونی امتحاناتمه دیگه++...
پس از دست داداشات به محافظ شخصی نیاز داری؟xD
مردم زیاد احساسات مارو در نظر نمی‌گیرن، بیشتر به خودشون فکر می‌کنن
یه بار بعد مدت‌ها با مامانم مهمونی رفتم خونه‌ی خاله‌ی مامانم (از اونجایی که همه می‌دونن من زیاد جایی نمی‌رم) خالش برمی‌گرده بهم شوخی شوخی می‌گه که چه عجب ما شما رو دیدیم. می‌دونم قصد بدی نداره‌ها ولی ناراحت کننده بود:/
تهشم تا آخر مهمونی یه جا نشستم بجز دو سه بارم با کسی حرف نزدم...الان از خودم می‌پرسم دقیقا چه هدفی داشتن از کشوندن من به اونجا وقتی زحمت نکشیدن حتی باهام صحبت کنن:|~
ای کاش یه روز بتونن منو به حال خودم رها کنن#-#
پاسخ:
شایدXD
کمتر کسی پیدا میشه به احساسات بقیه اهمیت بده
ولی کلا این خیلی برام مهم نیست... فقط میدونم همیشه وقتی مدت طولانی توی یه جمع باشم حتی اگه از اون جمع خیلیم خوشم بیاد آخرش یه گندی میزنم و با ناراحتی ازش میام بیرون
تجربه ثابت کرده زمانی افسرده ترم که بیشتر با آدما وقت گذرونده باشم
وای دقیقااااا. نباشم هی سراقمو میگیرن هستم ایگنورم میکنن. بعدم همه بهم میگن خب خودت با بقیه ارتباط برقرار نمیکنی:|||
اوهوم متفاوت تر بود...
عههه نیمی و ونزدی شبیه همن؟؟؟*-*
من تا حدودی درک می‌کنم که ارن چرا کارای الانشو می‌کنه، اما باهاش اونقدر موافق نیستم، منظورم اینه که شاید می‌تونستن راه دیگه‌ای غیر از این پیدا کنن...
دوست داشتنی که صد در صد! مانگارو خوندی؟ طبق چیزی که از پایان شیبویا اسپویل شدم، بچم خیلی بزرگ میشه...
خب، نظرات و سلیقه‌های مردم متفاوته. اما مطمئنم بالاخره کسایی پیدا میشن که همینطور که می‌خوای ارزش کاراکترتو بدونن! *وی ارزش کاراکتر‌های تمام داستان‌های خوانده و نوشته‌اش را می‌داندU-U*
شاید دلیل اینکه ونزدی خیلی توجه گرفت این بود که تا حالا شخصیتی به این خاصی تو این سبک نبود(یا حداقل من ندیدم) البته همیشه این مهم نیست که کاراکترت چه قدر خاص باشه، بعضی وقتا مهم‌تر اینه که داستان به علاوه‌ی کاراکتر چه طور خواننده رو به دام خودش بندازن!D;
قرار بود بگیریش و بهتر از چیزی که انتظار داشتم گرفتیش! تو خیلی خوب حرفای منو درک می‌کنیTT
هه هه هه...
شاه و وزیر سرنوشت ساز ترین مهره‌های داستان هستن و الی شاید مهم باشه اما سرنوشتش از قبل توسط وزیر تایین شدهD;*باز هم وی دارد چرت و پرت می‌بافد*
من خیلی دلم می‌خواد کاپل گی داشته باشم ولی نمی‌دونم چطور جا بدمشونTT منظورم اینه که تو کاپلای استریت موندم چه برسه به بقیه...
+ ببخشید نمی‌خواد که، هر وقت که تونستی جواب بده، من منظرت می‌مونمD;
فایتینگ!~
پاسخ:
از بعضی جهات خیلی، از بعضی جهات اصلا. تایپشونم شبیه همه ولی نیمی خیلی پخته تره و اصلا و ابدا دارک نیست
به اینش زیاد فکر نکردم. فقط به این فکر میکنم که چه حسی به سخصیت و رفتاراش دارم
کارای الانشو نمیدونم ولی کارای فصلای اولش خیلی میرفت رومخم🚶
نه ولی خیلیا تاحالا خیلی اسپویلم کردم و من به این نتیجه رسیدم که فصدای بعدشو نبینم:′|
اون چند نفر همیشه هستن. خودم هستم و اگه تعداد کسایی که میشناسنش زیاد شه یه سری بین اونا خواهند بود. ولی اگه اکثریت بهش توجه مناسبشو نشون ندن خیلی ناراحت میشمT^T
*وقتی ننوشته نگران توجه بقیه به نیمیم
به خاطر اینه که ونزدی به شدت دارک بود و تلاشم میکرد که دارک باشه. و نمیدونم چرا ظاهرا جدیدا شخصیتای خودخواه یکم مد شدن. وقتی طرف به هیچکس اهمیت نمیده و به حرف هیچکس گوش نمیکنه همه روش کراش میزنن:/
+ از ونزدیم خوشم نمیاد
میدونی، از اونجایی که یکم از داستانتو خوندم و یکمم از خلاصشو قبلا برام تعریف کردی دارم حرفاتو میفهمم، ولی همزمان برام سواله چجوری اینجوری میشه، ولی همزمان یکمم میفهمم چرا اینجوری میشه
به راحتی میتونی جا بدیشون☝️
برای اضافه کردن شیپا آدم فقط میتونه بره جلو ببینه شخصیتا علاقه ای به هم پیدا میکنن یا نه. هرچند خودم شخصا هروقت علاقه ای بین شخصیتای اصلی حس میکنم سرکوبش میکنم چون رومخمه:))
پس تو هم مث منی تو جمع که میری انرژی از دست میدی. من به شخصیه بعد از هر مهمونی تا دو سه روز نیاز دارم بچسبم تو خونه و فقط واسه خودم باشم تا دوباره بتونم احساس خوشحالی بکنم#-#
فقط اینکه انتظار دارن یهو اجتماعی بشیم و بگیم بخندیم:///
پاسخ:
دقیقا. البته کاملا بستگی به مدت زمانش داره. شاید اگه یکی دو ساعت تو مدرسه پیش دوستام باشم خیلیم خوشحال برگردم ولی حتی یه دقیقه بیشتر از تحملم هم حالمو به شدت بد میکنن
پس قراره رو نیمی کراش بزنمD':
تجربه ثابت کرده 98 درصد کاراکترای اصلی تو فصل اول رو مخن. فقط یوجی و هیناتا برا من خوب بودن#-#
از اونجایی که جوجوتسو انیمش خیلی کیفیتش خوبه من هرچه چقدر از مانگا اسپویل شم بازم می‌بینمش~ اما مثلا از بلک کلور خیلی اسپویل شدم ولی به خاطر کیفیتش زیاد دلم نمی‌خواد ادامه بدم. یادمم نمیاد آخرین قسمتی که دیدم چند بود-.-
ناراحت نشو درست میشهT~T
خودخواهی و خود محوری ونزدی و اینکه از بقیه سوء استفاده می‌کرد یه جاهایی رو مخ بود اما آره به خاطر بخش دارکش در کل کاراکتریه که به دلم نشست~(مخصوصا آخر داستان که بغل ایند رو برگردوند، همینکه دیدم بالاخره یکم احساسات نشون داده حس کردم یکم بزرگ‌تر شده بچمxD)
*وی بیشتر بر روی زیویر و قدرت زنده کردن نقاشی‌هایش کراش دارد
در کل از اینکه چرت و پرتامو درک می‌کنی خوشحالم T^T
به زودی به تمام سوال‌هایت پاسخ داده می‌شود^^(ایشالا بعد از چپتر ده دوازدهxD قبل از اون سوالات بیشتری برایت ساخته می‌شود~)
حالا برسم به اونجا امیدوارم بتونم جا بدمشونTT
من از این مدلا خوشم میاد که از اول تا آخر داستان یه نشونه‌هایی از اینکه اینا به هم علاقه دارن می‌بینیم، هرچند به طور کامل کاپل نمیشن، حس می‌کنم اینطوری اون آخر نویسنده راحت تر می‌تونه تصمیم بگیره کی با کی اندآپ کنه. البته تجربه ثابت کرده تو این سبکا من از کاپل‌هایی که آخر برنده میشن خوشم نمیاد:|~
پاسخ:
واقعا امیدوارم بزنیXD
راست میگییی://
منم جوجوتسو رو احتمالا مجبور میشم ادامه بدم. دیدنش از اول خیلی برام لذت بخش بود، بیشتر به خاطر بخشای متفرقش. ولی حس میکنم قراره وسطاش افسرده شم و ولش کنم
اون تیکش خیلی کلیشه ای بود:′|
شاید توقعم از داستانا و فیلما داره میره بالا ولی واقعا از اون تیکش خوشم نیومد. هرچند اون لحظه حس خوبی بهم داد ولی وقتی بهش فکر میکنم واقعا کلیشه ای میزنه. باعث میشه بخوام یکی از کارای اصلی ای که نیمی آخر داستان انجام میده رو حذف کنم🚶
دارم نسبت به شخصیتا و فیلما و صحنه هایی که همه دوست دارن ضدحال میشم و این بده-
وای منم همینطور...  حقیقتا حتی نیمیم همینطور. الان یه ورژنی ازش تو دروازه نشسته داره با نیمی هات چاکلت میخوره++
وظیفه ی INFP ها اینه که چرت و پرتای همو درک کننU-U
خب تا اون موقع که میمیرم خواهرمD:
یادته دفعه قبلی چه بلایی سرمون آوردی؟ هر پارتو تو یه فصل جدید میذاشتی″-″3/>
اگه درست فهمیده باشم چی میگی یدونه از این کاپلا تو دروازه دارم. البته بازم هستنا فقط در آینده های دوری که تو داستان جا نمیشه اضافه میشن++
ولی این سبکیا بیشتر وقتا رومخ بودن. تو مورد اول خودمم رومخه... هی داستانشون کش میاد آخرشم درست به نتیجه نمیرسه🚶
+ حس میکنم هی دارم ضدحال میشم″-″
جوجوتسو از اون مدلاس که شوننه ولی یه جاهایی جوری دارک میشه که آدم حس می‌کنه ژانرش به سنین تغییر می‌کنه(یاد هانتر می‌ندازه منو)، البته طبق چیزی که فهمیدم شیبویا خیلی دارکه اما یکم بعدش بهتر میشه...یعنی امیدوارم بهتر شهD':
تو هم مثل رفیقم از چیزایی که بقیه خیلی ازش تعریف می‌کنن فراری هستی؟xD
من درمورد کتابا هرچه قدر بیشتر تعریف بشنوم بیشتر ازش دوری می‌کنم تا اینکه بعد از یه مدت طولانی تو شهر کتاب چشمم بهش بخوره، بخرمش و پشیمون شم که چرا زودتر نرفتم دنبالش، ولی فیلما و انیمه‌ها رو چه تعریف بشنوم چه نه اگه حس کنم که میخوام ببینم میرم دنبالش خوشم اومد ادامه میدم نیومدم که هیچی~
یه جا خونده بودم که "مهم این نیست تو داستانتون چه قدر کلیشه استفاده کنین، مهم اینه که اون کلیشه‌ها رو به شکلی خلاقانه در داستانتون نشون بدین که برای خواننده جذاب بشه"...حقیقتا هنوز به نتیجه نرسیدم که چطور میشه هر دو کارو باهم انجام داد:/
باید بنویسی و به اونجا برسی بعد کارایی که قراره انجام بدی یا نه خود به خود پاک میشن یا اضافه میشنD;
بیا بغلم INFP جان/U~U\
در حال حاضر سه تا پارت نوشتم نزدیک 13 هزار کلمه نوشتم~ به پارت یک باید چند تا چیز ریز مثل اسم شهر(شهر خیالی من آنتوریومU-U) رو اضافه کنم. یعنی به زودی پارت اولو می‌دم بخونی^~^
هر فصلی یه پارتXDDD تباه بودم تباه...الان سعی می‌کنم دو هفته درمیون یه پارت یا ته تهش ماهی یه پارت 6000 کلمه‌ای بدم... شایدم بیشترp;
کاپل دوست*-*
+وا، چرا ضد حال؟@-@
پاسخ:
من جوجوتسو رو بیشتر به خاطر جاهای غیر دارکش دوست دارم. برسه به اونجاها قراره بلاهای بدی سرم بیاد ولی الان شاد و خوشحال و خندانم:′)
فراری نیستم فقط تجربه ثابت کرده از بیشتر چیزایی که عموم مردم طرفدارشون میشن خیلی خوشم نمیاد
خیلی وقتا هم شده که منم طرفدارشون شما، مثل همین جوجوتسو یا اسپای فمیلی، ولی اکثرا حس خوبی بهشون ندارم مثل اتک. و گروه دوم اونایین که طرفداراشون بیشترن++
درمورد کتابا نمیتونم این ریسکو کنم. خیلی پیش اومده جای اینکه با توجه به تعریف دیگران یه کتابو اننخاب کنم با توجه به وایبی که اون لحظه میگرفتم انتخابش کردم و بعدا پشیمون شدم
ولی از شاید عروس دریایی یه مدت خیلی دوری میکردم... اونم وقتی گرفتمش از این کارم پشیمون نشدم چون به نطرم وقت مناسبی برای خوندنش بود
میشه حقیقتا. و احتمالا اون صحنه ای که میگم اگه توی داستان باشه برای خواننده ها جذاب به نظر میرسه، ولی این از کلیشه ای بودنش کم نمیکنه🚶
اصولا نمیتونم اینجوری برم جلو. دفعه ی آخر که یه صحنه ی کاملو از داستان نوشتم اینجوری جور در اومد ولی عادت دارم ثانیه به ثانیه ی داستانو سناریو چیده باشم وگرنه خرابش میکنم. همون ثانیه به ثانیه رو هم خیلی وقتا نمیتونم درست توصیف کنم🚶
به زودی میخونم... یکیپخسپسعثدلمسپشکشت:′))
شاید و اینجوری برای یکی مثل من عذاب آور بود چون تا میرفتم تو حسش میدیدم دیگه نیست و تا یه پارت دیگه بذاری از حسش میومدم بیرون://
+ نمیدونم++
امیدوارم همیشه شاد و خوشحال و خندان باشیxD
اسپای فمیلی رو از وقتی چند تا پنل مانگارو دیدم منتظر بودم انیمه شه، انتظار نداشتم اینقدر داستانش برام سافت و لذت بخش باشهD":
بعضی وقتا حس می‎کنم کتابا بیشتر از فیلما سلیقه‌این، من یادمه از بین کتابای نویسنده‌ی مورد علاقم روث ور از کتابیش بیشتر خوشم میاد که بقیه میگن ساده تر از بقیه نوشته‌هاش بود...یکم بهم بر می‌خوره ایح:'|
عروس دریایی رو تقریبا فراموش کردمTTدلم خواست دوباره برم امانت بگیرم بخونمش.
اینم هست، بخش سناریو چیدن قبل نوشتن خیلی مهمه، مثل اسکلت سازیه، بدون یه سناریوی از قبل تایین شده تنها کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که ساعت‌ها پشت یه صفحه‌ی سفید بشینیم#-#
من سعی می‌کنم سر پارت‌های مهم بهت یه آهنگ پیشنهاد بدم(ترجیحا اونی که باهاش اون پارتو نوشتم)گوش کن وایب بگیر و بخونxD
+
پار اولD;
https://bayanbox.ir/info/4735872130224197581/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-1
enjoy~
پاسخ:
من مانگاشو بیشتر دوست داشتم. نمیدونم چرا. کلا همیشه مانگا ها رو بیشتر دوست دارم″-″
ولی داستانش واقعا سافت و کیوته...
مخصوصا سر قسمتای بچه هاش میتونم تبدیل به اکلیل شم:′)
ساده بودن که به معنی بد بودن نیست. من ساده ترو بیشتر دوست دارم++
میدونی اونم خیلی کتاب قشنگی بود، ولی به نظرم زیادی ازش تعریف کرده بودن. کتابایی مثل زمان کاغذی شاید از اونم بهتر بودن ولی معروف نشدن
آره واقعا. بعضی وقتا هم خیلی آزاردهنده میشه چون آدم روی بخشای مهم داستان مانور میده و یه تیکه هایی خالی خالی موندن:′|
مرسیD':
+
سخینیهدسکصسچ...
وای خدا... تیکه ی اولش خیلی رویایی بود...
ولی کلا با اون چیزی که ازش یادمه فرق کرده... مخصوصا با شروع قبلی. کلا یه چیز دیگه بود
فکر کنم اون موقع سبکت دارک تر بود
راستی تو وبلاگت نمیذاریش؟•-•
من خودم بعضی وفتا از سبک سیاه و سفید مانگاها بیشتر از رنگی انیمه خوشم میاد، جز اینکه انیمه یه مقدار رنگای تیره تر به کار ببره(البته اگه به وایب داستان بیاد مثل بعضی جاهای بانگو)
وقتی بچه‌هاشون میان تو داستان، من غشD": ای کاش بیشتر مومنت داشتنTT
ساده بودن به معنی بد بودن نیست...سنگین بود~
زمان کاغذی نخوندم@.@
قشنگه پس. این دفعه رفتم شهر کتاب دنبالش می‌گردم^^
+
سپاس*-*
اوهوم داستان کلا عوض شده. میشه گفت از این مدلایی شده که اولاش گل و بلبله و یهو همه چی بهم میریزه، قرمز و خاکستری میشهD;(میشه گفت از پارت 4 شروع میشه)(امیدوارم بتونم خوب در بیارمش...))
و اینکه سیستم قدرتاشون هم خیلی عوض کردم(تا یکم به واقعیت نزدیک تر بشه، هرچند تهش دور تر شد#-#) و الان بیشتر جادویی به نظر می‌رسهp;
قصد دارم تا مثلا نصف داستان بنویسم، وقتی حس کردم پارتای قبل چیزی برای تغییر دادن ندارن اون موقع بذارمش#~#
پاسخ:
به سبک سیاه سفیدش خیلی کار ندارم... از مانگا حس بهتری میگیرم
هم گرافیکش معمولا بهتره هم اون چیزاییش که به تصور آدم بستگی داره رو تو تصور خودم بیشتر از توی انیمه دوست دارم
یه چیزاییم مث توکیو ریونجرز تو انیمه کلا گند میزنن و من اصلا نمیفهمم چرا مردم هنوز جذب اون انیمه ها میشن:′|
اول خودت چکش کن. سلیقه ی من تو کتاب از انیمه هم عجیب تره... ممکنه اصلا خوشت نیاد++
+
پس قراره افسرده شیم؟++
حستو سر داستان نوشتن قشنگ درک میکنم″-″3/>
خودم تا وقتی سر داستان پردازی بودم اصلا بهش فکر نمیکردم، از وقتی به فکر نوشتنش افتادم یه ترس وحشتناکی گرفتم که صحنه های خفنشو خراب کنم و شخصیتاشو درست نشون ندم...
سیستم قدرتاشون باحال بود که-
آو... منطقیه++
توکیو رونجرز سر انیمش قشنگ بهش ظلم شد:/
فصل 2 قسمت اولو دیدم بد به نظر نمی‌رسید ولی اگه سر فایت دوباره گند بزنن تعجبی نمی‌کنم#-#
بعضیا صرفا برا داستان میرن سمتش، اکثرا هم هر چه قدر انیمه خوب باشه بازم میگن مانگا بهتره.
نزدیک پنجاه تا یا بیشتر کتاب خوندم و از کلش شاید از 1 یا 2 تا خیلی خوشم نیومده باشه در نتیجه احتمال اینکه ازش خوشم بیاد 98 درصدهD;(حوصله ندارم درصد دقیقشو حساب کنم~)
+
افسرده؟ بهم اعتماد کن، خیلی بدترهD;
وای خیلی بده، ولی خب هر چه قدرم که بترسیم تهش بالاخره باید بنویسیمش، وگرنه از ترس هیچوقت سراغش نمی‌ریم...
سیستمش یکم زیادی عادی بود(منظورم اینه که هشتاد درصد مرد اونو داشتن و می‌تونستن خیلی راحت کنترلش کنن.) اما با این سیستم جدید که "نفرین"ـه، خاص تره و کنترال کردنشم سخت ترهD;
پاسخ:
من اینجوری بودم که یه چیزی رو تو مانگا میخوندم میگفتم چقدر با شکوهه حتما تو انیمه خیلی خفن میشه! هفته ی بعدش میدیدم تو انیمه گند زدن بهش:/
فصل دومش داره میاد؟-
من از اونام که بازم میگم مانگا بهتره•-•
با مانگا خاطره های زیاد و خیلی خفنی تو ذهنم ثبت میشه و خیلی کم پیش میاد انیمه ها به پای اونا برسن
امیدوارم. کتابی که قشنگ نباشه تو پرتقال کمه ولی سبکش یکم تکراریه
+
مرسی که بهم امید میدیXD⁦♡
آره، ولی این ترس همیشه دنبالم (مون؟) هست. برای من داره تبدیل به اطمینان میشه چون هروقت امتحانی صحنه های مهم داستانمو نوشتم خراب شده🚶 
فکر میکردم همه ی مردم دارنش++
اسمش که خیلی خفنه:′)
+ دارم با انگیزه ی خیلی قوی ای مبارزه میکنم که شب قبل امتحان پارت جدیدو دانلود نکنم بخونم...
آره بعضی پارتا هست که تو مانگا گادلیه ولی انیمه اصلا خوب در نمیاد، جز اینکه استودیو سنگ تموم بذاره که اکثر مواقع نمی‌ذارن...حالا یا به خاطر کم کاری یا کمبود بودجه یا غیره.
یک قسمتش اومد فقط~
پس بیشتر مانگا می‌خونی؟ این جانب برا مانگا ریدرها یه احترام خاصی قائلمxD
+
وظیفست^^
ولی نمیشه مطمئن بود که همیشه بد بنویسیما، چون ما همیشه تو نوشتن در حال پیشرفت کردن و پخته تر شدنیم. هر بندی که می‌نویسیم یه قدم به بهتر شدنه، پس زیاد به این کار نداشته باش که الان حس می‌کنی خراب شده، به این فکر کن که بالاخره با پاک نویسی و تغییر دادن و پیشرفت کردن می‌تونی به درجه‌ای برسونیش که قابل قبول باشه~
تو از پسش بر میای بهت ایمان دارمD;
دقیق یادم نمیاد قبلا چطور بود ولی یه گوشه‌ای از مغزم میگه که قرار بود یه سری افراد رو در نظر بگیرم که بی قدرت باشن#.#
تنکیووو~~
+sory شب امتحان دادم بهتTT
بجنگ! این پارت یکم بد جا تموم میشه می‌ترسم مخت رو کار بگیره نتونی تمرکز کنیTT
پاسخ:
زیاد مانگا نمیخونم ولی درکل به انیمه ترجیحش میدم (و به شدت به اونایی که میخونم عشق میورزم•-•)
البته بعضی وقتا هم هست که مانگا و انیمه با هم فرق میکنن و جفتشون یه اندازه فوق‌العادن. مثل هوریمیا... انگار اصلا هیچ راهی نیست که این داستان خراب شه:′)
مانگا ریدر حساب میشم؟ سر جمع ده تا مانگا هم نخوندم++
+
چیزی که من توی نوشتنش پخته تر میشم اون چیزی که تو داستانم مهمه نیست🤦‍♀️
اگه بخوام یه صحنه ی اکشن دربیارم انقدر داغونش میکنم که یکی بخونتش گریش میگیره
در عوض میتونم یه ساعت تمام بشینم و فقط درمورد احساسات شخصیتام حرف بزنم و انقدر قشنگ درمیاد که کسی بخونه بازم گریش میگیرهXD
چقدر رویایی حرف میزنی:′)
آدم اصلا توقع نداره یکی در طول روز بهش بگه بهت ایمان دارم...
واو... عجیبه... یادمه وقتی خلاصشو بهم میگفتی گفتی که توی دنیاشون همه این قدرتا رو دارن و اینکه قدرتاشون بسته به گویه؟ یه همچین چیزی که منو یاد یکی از اولین انیمه هام انداخت...
همیشه منتظر یه نشونه ای از اون گویه بودم...
+ از کجا میخواستی بدونی شب امتحانه آخه==...
فقط اگه پارت جدید داری جمعه نفرستش لطفا-
هوریمیا خیلی سافت بود(":
ولی من تهش تا آخرش ندیدم. اگه بکوب بشینم انیمه‌های نیمه تمومم رو ببینم فک کنم یه ماه طول بکشه تا تموم شن#-#
من فعلا فقط مانگای هاناکو کون رو دنبال می‌کنم و بعد از خوندن مانگای بلیچ(فقط آرک جنگ خونین) احتمالا چهار یا پنج تا مانگا خونده باشم(اکثر مواقع یه آرکی رو می‌خوندم و بعد منتظر می‌موندم با انیمه ادامشو می‌دیدم) و با این حال خودمو مانگا ریدر می‌دونم#.#
در نتیجه تو هم مانگا خونیD;
+
واااای از صحنه اکشن نگو که از همین الان اضطراب می‌گیرممم، من صحنه‌ی اکشنای مهمم با نفرین‌ها و سیستم قدرت جدید خواهد بود، واسه همین خیلی سرش استرس دارمTT
ولی به همون اندازه هیجان دارممم میشه گفت اولین صحنه‌ی اکشنی که تو داستانم اتفاق می‌فته، اولین باری حساب میشه که هم ازش می‌ترسم هم دوسش دارم. قبلیا بیشتر مجبور بودم اکشن بنویسم که داستان بگذره#-#
پس تو نشون دادن احساسات بیشتر مهارت داری، این میشه نقطه‌ی قوتت!
در مورد اکشن هم سخت نگیر، تا جایی که می‌تونی از توانت استفاده کن و اگه حس می‌کنی خواننده خندش می‌گیره کافیه بگی زیاد تو اینطور نوشتن خوب نیستم، خلاصه اینکه حرص نخورD;
رویایی؟~~~xD
چون می‌دونم از پس همه چی بر میای...پس: بهت ایمان دارم، بهت ایمان دارم و بهت ایمان دارم#~#
عههه، حافظم یاری نمی‌کنه، شاید قصد داشتم یه آرک جدا یا اسپین آف برای بی قدرتا بذارم...نمد:|~
+
بازم soryTT
هوتی^~^
پاسخ:
آرهههینیخ
واقعا؟خیلی کم بود که++
به نظرم هر آدمی توی زندگیش به انیمه و مانگای هوریمیا نیاز دارهXD
حس میکنم تایپ تو نباشه ولی من با جفتشون رسما زندگی کردم...
+ گیونم این مدلیه. مانگاش یه چیز خیلی فوق‌العاده و متفاوتیه...
عههه مانگاریدر شدم++
+
میدونی وقتی فکر میکنم هیچی کتاب اکشن درست و حسابی نخوندم. همشون احساسی بودن:/
این یکی از مهم ترین دلایلیه که احساسیارو خیلی بهتر مینویسم... (و اینکه روی تحلیل احساساتشون بیشتر وقت میذارم تا فکر کردن به بخشای اکشن++)
داستان اکشن بهم معرفی میکنی؟ که بتونم ازش کمک بگیرم
من قبلا همه چیزو مجبور بودم بنویسم که بگذره. الانم تو شروعش اینجوریم ولی وقتی به بخشای جزئی میرسه برای نوشتن همه چیز اشتیاق دارم. حتی ساده ترین چیزای روزمره
آره احتمالا... تاحالا بهش فکر نکرده بودم
اینجا خواننده خیلی مهم نیست. مهم اینه بتونم داستانمو اونجوری که لیاقتشو داره به تصویر بکشم. احساس گناه میکنم اگه خرابش کنمTT
عجیب نیست که من بیشتر حرفاتو درمورد داستانت یادمه؟
+
ببخشید هی دیر جواب میدم. امتحانا هم بودنا ولی خودمم خیلی تنبلیم میشه به کامنتا جواب بدمTT
*میخوام آمادت کنم بعد از امتحانا هم دیر به دیر جواب بدمXD..*
مشکل من کم یا زیاد بودنش نیست، مشکل اینه که اکثر انیمه‌هامو هفتگی دنبال میکنم و اگه یه هفته نبینم به دلیل گشادی نمی‌رم بقیشو ببینم#-#
واقعا نمی‌دونم تایپ دقیقی تو انیمه دیدن دارم یا نه، از اونجایی که خیلی متنوعه. بیشتر به مودم ربط داره و از اونجایی که چیزی که الان دارم می‌نویسم تو این سبک نیست الان تو مود دیدنش نیستم⁦⁦~
+گیون خیلی تعریفشو شنیدم و با اون آهنگ معروفش باهاش آشنا شدم! ولی طبق معمول گشادی نذاشت برم سراغش#-#
+
عام حالا که بهش فکر می‌کنم منم خیلی اکشن نخوندم⁦ಥ⁠_⁠ಥ⁩
بجز سه جلد داس مرگ که هم خشونت و خون و خون ریزی رو خیلی عالی نشون داده هم صحنه های اکشن و احساسی محشری داره! البته مطمئن نیستم پی دی افش جایی پیدا شهTT(دلم خواست دوباره برم بخونمشTT)
البته اگه منظور از اکشن، به مقدار کمی جدال فیزیکی بین دو شخصیت باشه، جنایی خوندم...جمعا هفت تا کتاب جنایی خوندم که شش تاش برا روث ورهxD
البته آخرین جنایی که خوندم، به کشتنش می‌ارزد، خیلی خیلی خیلی خفن بود!
ولی بازم نمیشه اسمشونم گذاشت تمام اکشن#.#
ته تهش سه جلدی داس مرگ بهترینه برا اکشن چون شخصیت اصلیاش دارن برا کشتن مردم تعلیم می‌بینن~
خیلی خوشحالم می‌بینم که زودتر از من به این نتیجه رسیدی. درسته، داستان باید اینطور که لیاقتشه به تصویر کشیده بشه!! تو داری تمام تلاشتو می‌کنی، مطمئنم از پیش بر میای(';
+
اشکال ندارع‌...فعلا که لپتاپم رفته تعمیر بشه احتمالا این یک یا دو هفته‌ای به زور بیام بلاگ#-#
تو گوشی دارم می‌نویسم و با اینکه بهتر از چیزیه که انتظار داشتم، بازم عذاب آوره(ایح)
*وی در حال آماده شدن است~*
پاسخ:
واو:|
منم درمورد درحال پخشا اینجوریم. اگه فاصله بیفته از مودش میام بیرون تا مدتها دیگه نمی‌بینم ولی اگه همش باشه خودمو باهاش خفه میکنم
fair enough
+ گیونو باید ببینی. بیشتر از اون مانگاشو باید حتما بخونی! یه آرامش فوق‌العاده ای داره...
+
من هیچی اکشن نخوندم. یعنی نهایت اکشنو تو هری پاتر و مدرسه ی خوب ها و بد ها خوندم
کتابفروشی مورد علاقم بیست درصد تخفیف زده. داس مرگو ازش خریدم الان دارم میخونم. واقعا قشنگه... فقط امیدوارم صحنه های اکشنش زودتر شروع شن چون بیشتر به عنوان تمرین شروعش کردم تا چیز دیگه++
ترجیحا کامل اکشن باشه چون اینکه دیدم هیچی اکشن تاحالا ندیدم و یادم افتاد که هیچی اکشن بلد نیستم بنویسم ناامیدم کرد:/
جنایی هم دلم میخواد بخونم. اونم تاحالا نخوندم
قرار بود شرلوک هلمزو بخونم...
درواقع وقتی فکر میکنم ژانر کتابایی که خوندم به شدت شبیه همن-
خودمم خوشحالم که زودتر به این نتیجه رسیدمD':
اینجا چقدر ازم تقدیر میشه...
واقعا امیدوارم بتونم چون سطحم از توقعم پایین تره...
+
تو گوشی عذاب آوره؟
من همیشه فکر میکردم با کامپیوتر خیلی بیشتر کیف میده ولی هروقت به داداشم اینو میگم میگه همه با گوش راحت ترن++
+ تو آخر هر پیام من یه معذرت خواهی برای دیر کردن در نظر بگیرXD 💔
پس بذارمش تو لیستم~
فعلا بعد از چند ماه دوباره رفتم رو فاز مانهوا خوندن. متاسفانه چند تا منهواهایی که خیلی دوست داشتم و دنبال می‌کردم، یا هیاتسو خوردن، یا آرتیست حالش خوب نیست چپتر نمیده، یا کلا از مود خوندنش اومدم بیرون:/
جدیدا هم نمی‌چسبن...
+
امیدوارم یه کتاب پیدا کنم که فول اکشن باشهTT
هممم. حالا که بهش فکر می‌کنم دونده‌ی هزارتو هم...نه اون بیشتر تخیلیه، مبارزه تن به تن فک نکنم زیاد داشت. یادم نمیاد.
چند تا چیز خوبم خوندم که چند تا پارت اکشن خیلی خوب داشت، متاسفانه خارجیه، و بعضی وقتا تبدیل کلمات انگلیسی به فارسی کل زیبایی جمله رو بهم می‌زنه...در نتیجه نمی‌تونم از فیکای خارجیم استفاده کنم#-#
جنایی که می‌خونم باعث میشه دلم بخواد تو این سبک بنویسم، اما بعد یادم میاد من تا آخرین لحظه نمی‌فهمم قضیه از چه قراره یا قاتل کیه#-#
خلاصه اینکه استعداد تو جنایی نویسی=صفر
+
گوشی اصلا راحت نیستTT
خب هر کسی یه طور راحت تره.
+
No problem ;D
پاسخ:
مانهوا خوندن خیلی سخته...
خیلی وقته مانهوا نخوندم. کلا فکر نمیکنم بیشتر از سه یا چهارتا مانهوا خونده باشم که همونارم نصفه ول کردم
جدیدا هیچی اندازه ی قبلا حال نمیده🚶
+
آره... کتابایی که به عنوان اکشن میخونم هم اکثرا بخش کمی ازشون واقعا اکشنه. اونم من موقع دیدنم نمیفهمم چه برسه به خوندن:|3/>
چیزی که دنبالش میگردم خیلی مبارزه ی تن به تن نیست. احتمالا براش باید برم بخشای اکشن هری پاترو دوباره بخونم. هیچی ازشون یادم نمیاد ولی شبیه ترین سبک اکشن نسبت به داستان خودمه
هعی
به جنایی تاحالا خیلی فکر نکردم ولی فکر نمیکنم توش استعداد داشته باشم. میتونم یه داستان پیچ در پیچ خفن درست کنم ولی نمیدونم چیو باید تا کجا و چجوری پنهان نگه دارم. میدونی.. چون خودم چیزارو میدونم نمیفهمم بقیه کی باید بفهمنشون:/
شخصیا چون با گوشی بیشتر کار کردم برام راحت تره ولی با کیبورد کامپیوتر یه لذت خاصی داره
سخت ترین چیزش اینه که نود و هشت درصد در حال پخشن#-#
از انیمه‌هام بدترن ایح...
اوهوم خوش نمی‌گذرن، ولی بازم دارم سعی می‌کنم برگردم به علایق قدیمیم مثل نقاشی کشیدن و خیاطی و این چیزا.
حس نوستالژیکی میدنD":
+
همممم
من این سری تو یوتیوب سرچ کردم که چطور صحنه‌های اکشن بنویسم.
از اونجایی که زبان طرف انگلیسی بود، نتونستم بعضی صحبتاشو دقیق بفهمم، ولی چیزا اصلی رو متوجه شدم، ببین به دردت می‌خورن یا نه.
1.سعی کن تو این مدل صحنه‌ها، به جای مانور دادن رو ذهن کاراکتر، حرکات فیزیکی و اتفاقاتی که تو لحظه پیش میاد رو بیشتر توصیف کنی.
می‌تونی رو ذهن کاراکتر بعد از تموم شدن فایت فوکوس کنی. که مثلا چه چیزای جدیدی یاد گرفت یا بیاد و فایت رو آنالیز کنه.
2.خیلی مبارزه رو کش نده. معمولا همه چیز تو چند ثانیه و شاید دقیقه اتفاق میفته، اگه خیلی توضیح بدی خواننده خسته میشه.
3.ببین کاراکترت برای چی می‌جنگه، یه دوئل دوستانست؟ از کلمات آرومی استفاده کن که نشون بده اونا صرفا دارن تمرین می‌کنن(نمی‌دونم چطور بهتر توضیح بدمTT)
شخصیت اصلی داره برای جونش می‌جنگه و ممکنه بمیره؟ از کلمات محکم و سفت استفاده کن که جدیت موقعیت رو نشون بده(راستش نمی‌دونم چه کلماتی رو مثال بزنمTT)
4. یه چیز جالت تر که می‌گفت این بود که: بعضی وقتا یه جور به کاراکترتون صدمه بزنین یا بهش زخم عمیقی وارد کنین تا هم میزان جدی بودن موقعیت به خواننده فهمونده بشه، هم خوده خواننده بگه "وای کارش تمومه"، میشه گفت برای سادیسمی‌هایی مثل من خوبهxD
5.درمورد توصیفات کاراکتر اصلی، احساسی که تو اون لحظه داره، مثلا خستست، حس می‌کنه بدنش دیگه دووم نمیاره، "دانه‌های عرق از سر و رویش پایین می‌ریخت" یا همچین چیزایی، باعث میشه خواننده با احساسات کاراکتر همراه بشه.
+
به نظرم می‌تونی از این نکات تو تقریبا هر مدل اکشنی، چه تن به تن، چه جادویی استفاده کنی.
فعلا اینقدر در این موضوع اطلاعات کسب کردم~ هرچند یکم مغشوشه امیدوارم به دردت بخورهD;
پاسخ:
وای آره. من برای این کار تلاش کردم برم کتابایی که وقتی تازه رمان خوندنو شروع کرده بودم میخوندمو بخونم ولی دیدم همشون برام زیادی بچگونه شدن. این اتفاق خیلی ناامیدم کرد:′|
هنوزم اگه کسی بگه قشنگ نیستن طرفشونو میگیرم ولی خودم نمیتونم با لذت قبلی بخونمشون
+
این کارم ممکنه جواب بده ولی فکر نکنم تا وقتی اکشن نخونده باشم بتونم با راهایی که میگن انجامش بدم
حس میکنم حرفایی که میزنم تکرارین ولی داس مرگو گرفتم دارم میخونم
تاحالا یه صحنه ی اکشن کوچیک بیشتر توش ندیدم که اونم بیشتر احساسی بود و خودم هیچی ازش نفهمیدم. ولی یادم اومد هیچوقت هیچی از اکشنای نوشته نمیفهمم. بعدشم یادم اومد حتی وقتی دارم فیلم اکشن نگاه میکنم هم چیز خاصی نمیفهمم:|
مرسیییی. ازشون استفاده میکنم. ولی هنوز نفهمیدم چطور باید حرکات شخصیتامو توصیف کنم یا اصلا چه حرکاتی باید انجام بدن...
از ریشه تو اکشن مشکل دارم🚶
+
ولی این کارت خیلی کمکم کرد. یکی دو تا صحنه ی کوتاهو باهاش تمرین کردم و اینم یادم اومد که بعضی جاها برای درست نوشتن آدمو راهنمایی میکنن-
ریحون؟ خواب؟":
پاسخ:
؟++....
خیلی دیر برگشتم... خونه ی خودمون نبودم و حالم جوری نبود که بتونم کامنت جواب بدم++3/>...
به خاطر سنه دیگه، بعضی چیزا واقعا اونقدر که قبلا جذاب بودن، الان برای مایی که بزرگتریم اونقدر جذابیت ندارن. من یه موقعایی به خود قبلیم می‌خندم ولی بعد یادم میاد یه کوشولوی کیوت و زشت بودم که این چیزا تنها دلخوشیم بودن، در نتیجه الکی تو ذهنم سرشو ناز می‌کنم و میگم چیزایی که می‌دیدی همچینم بد نیستنxD
اما خب نمیشه انکار کرد که بچه‌گونن برا الانمون...
منم تو داستانم رسیدم به یکی از بخشای اکشنTT
یکم استرس دارم و الان که تقریبا تو یک قدمیشم، نگران اینم که چطور تعریفش کنمxD
در حال حاضر دارم به این فکر می‌کنم که چند نفر با کاراکتر اصلیم درگیر شن و چطور این درگیری رو واقعی نشون بدم...عه، یهو یادم اومد داستانم تخیلیه:/ پس یکم غیر واقعی باشه اشکالی نباید داشته باشهp:
البته هنوز مشکل چطور تعریف کردن رفع نشده#-#
گمونم وقتی به جواب می‌رسم که شروع کنم به نوشتن اکشن...
+
خوشحالم تونستم یکم کمک کنمT~T
اگه بازم چیز بدرد بخوری پیدا کردم بهت میگم~
+
مراقب خودت باشD;
و هر وقت کارم داشتی همینجام~~~
پاسخ:
آره... این منو خیلی اذیت میکنه
همیشه دوست داشتم اینجوری فکر کنم که هرچقدرم بزرگتر شم درکم نسبت به چیزا تغییر نمیکنه و اینکه بقیه فکر میکنن بچه ها هیچی نمیفهمن مسخرس ولی الان دقیقا اینو توی خودم حس میکنم
فکر نکنم مسئله اصلا این باشه که اون چیزا خوب نیستن. احتمالا برای سنی که توش به اون چیزا علاقه داشتیم از بهترینا بودن. فقط توی این سن دیگه نمیشه حس اون موقع رو بهش داشت
من الان همون بخشای اصلیم دارم گند میزنم:′)
حس میکنم باید برم هری پاترو از اول بخونم که بتونم درست بنویسم ولی احتمالا این کار انرژی خیلی زیادی ازم میگیره
دفعه اول که ریریدش کردم توی یه روز انقدر گریه کردم که بدنم داشت خشک میشد...
وای این تصمیم گیریا خیلی سختن
من توی تصور کردن اکشن خیلی بدم++
من با اکشن خیلی بدم کلا... تو احتمالا خیلی بهتری:|~
خیلی دلم میخواد اکشنتو بخونم~
+
مرسییییخبمیک*-*⁦♡
منم داشتم به این فکر می‌کردم که هری پاترو ریرید کنم، چون احتمالا تنها کتاب فانتزیه که یکم به مدل داستانم نزدیکه(هرچند بازم خیلی فرق دارن...)
البته تا حالا یکبارم نشد کتابی رو کامل ریرید کنم، حتی فیلم و انیمه‌ها هم تعداد انگشت شماری رو از اول دیدم. معمولا چند صفحه درمیون سرسری نگا می‌کنم و جمله‌هایی که خوشم میاد یا توصیفاتی که به دلم می‌شینه رو علامت می‌زنم~(وقتی با ماژیک فسفری روشون می‌کشم یکم حس ناراحت کننده‌ای بهم دست میده#-#)
به امید روزی که هردومون بتونیم اکشن خوب بنویسیمTT
راستی یادم رفت جوابتو درمورد داس مرگ بدمTT
میشه گفت از همه چی به اندازه داره، علمی تخیلیش، اکشنش و عاشقانش(این کمتر از بقیه بود، ولی بود)
واسه همین نمیشه گفت همش اکشنه ولی اون چند تا بزن بزنی که داشت خیلی به دلم نشست. اگه اشتباه نکنم از یه مدل مبارزه‌ای به اسم بوکاتور(؟) استفاده می‌کنن و از اونجایی که من اصلا نمی‌دونم بوکاتور چی هست چیز زیادی بجز لگد بپروندن و مشت زدن نفهمیدمxD
اما بازم کتاب خوبی بود برام و خیلی کمک کننده!
اگه کتابت مثل من باشه صفحه‌ی 258 از مورد علاقه‌هامه، آخر فصل24 D':
+
خواهش می‌کنم عزیزم^~^
پاسخ:
چطور ممکنه؟
من همه ی این کارا رو خیلیییی زیاد انجام دادم
باز توی کتابا کمتر ولی توی فیلم و انیمه ریواچ کردنو به شروع کردن یه چیز جدید ترجیح میدم
چطور میتونی با ماژیک فسفری توی کتابات خط بکشی؟-
من همیشه از این کار میترسیدم. یبارم انجامش دادم کتابم ناقص از آب در اومد مجبور شدم عوضش کنم. ازم پسش گرفتن ولی من داشتم از عذاب وجدان میمردم چون گفتن ناشر ازشون پس نمیگیره و مجبور میشن کتابه رو پیش خودشون نگه دارن...
عجیبه که تاحالا زیاد جذبش نشدم. ایدش به نظرم خیلی جالبه و داس فارادیو خیلی دوست دارم ولی تنها جذابیتش برام تاحالا همون بوده
+ داس فارادیم شبیه این شخصیتایی نیست که تا آخر نگهشون میدارن...
صفحه ایه که فکر میکنم هیچوقت بهش نرسم.. ولی چجوری یادته کدوم صفحه مورد علاقت بود؟++
ریلی؟؟؟ احتمالا به خاطر گشادیم باشهxD کامان، من زورم میاد انیمه‌هایی که نصفه ول کردمو ادامه بدن چه برسه به ریواچ...
و تنها دلیلی که کتابامو ریرید می‌کنم اینه که توصیفات مورد علاقمو تیک بزنمxD
راستش تا هفته‌ی پیش این کارو به هیچ عنوان نمی‌کردم و همه‌ی کتابام از دم سفید و خوشگلن~ اما از یه جایی به بعد با نشون گذاشتن تو صفحه‌های مورد علاقم برا یه کلمه یا یه جمله‌ی خوشگل سخت شد...در نتیچه به ماژیک کشیدن روی آوردم#^#
یادم باشه چند تا ماژیک خوشرنگ بخرم*:
منم عذاب وجدان دارم ولی از اونجایی که براش پول دادم و تماما برا خودمه (به علاوه‌ی اینکه دو سه تا از کتابام سر سهل انگاریم به خاطر یک عدد طوطی کاغذ دوست به معنای واقعی کلمه ریده شده) پوستم کلفت شده و دارم با ماژیک کشیدن کنار میام#.#
عجیب نیست سلیقه‌ایه، و اینم هست که معمولا وقتی من به یه نفر یه چیز معرفی می‌کنم (چه کتاب چه فیلم و انیمه) نود درصد مواقع طرف خوشش نمیادxDTT
احتمالا به خاطر این باشه که معمولا زیادی رندوم پسندمlol هرچند داس مرگ خیلی جای باارزشی تو قلبم داره(یادمه بعد تموم کردن آخر جلدش وقتی تو قفسه پیشه بقیه‌ی کتابام گذاشتم یه نفس خیلی آرامش بخش دادم بیرون و تعظیم کردم به هر سه جلدش...لحظه‌ی رویایی و غم انگیزی بود برامxD)
داس کوری هم اگه رسیدی بهش، خیلی خوبههه البته جلوتر که نوبت بهش برسه، کوری و فارادی بین داسا مورد علاقه‌ی مننTT
خیلی جلوتر(فک کنم تقریبا وسطای کتاب؟)روئن از اون کاراکترا میشه که نویسنده نشون کرده واسه بدبختی و عذاب دادن بهش، بچه بیچاره من...D':
+موافقم! فارادی دقیقا همچین پتانسیلی داره! ولی من زیاد اسپویل نمی‌کنم براتD;
چون خیلی اون صفحه رو دوس داشتم قبلا نشونش کردم، و یهو یادم اومد خوبه که بهت بگم کجاست، پس چک کردم و عددشو دادم دستتD;
اگه نرسیده بهش دراپ کردیش، همینجوری برو اون صفحه رو بخونش، شاید برا اکشن کمکت کرد. البته اگه مثل من یه کاراکتر دیوونه و تشنه به خون داشته باشیp:
پاسخ:
منم نصفه ول کرده رو نمیتونم ادامه بدم ولی ریواچ برام راحته
همیشه چیزای تکراری که از جالب بودنشون مطمئنمو به چیزای جدید ترجیح میدم
ولی واقعا خیلی سخته. تو رمان به هیچ وجه نمیتونم. فقط توی واژه نامه ی حزن های ناشناخته زیر کلماتی که منو توصیف میکردن یا جمله هاییش که فوق‌العاده قشنگ بودن خط کشیدم اونم با مداد و خیلی کمرنگ-
وای یاد بیکی میفتم:′)
اون خیلی نزدیک کتاب و اینا نبود ولی تا کاغذ میدید میرفت سوراخ سوراخش میکرد...
منم همینجوریم متاسفانه🚶
ولی این یکی بیشتر به خاطر منه چون داس مرگ کتاب خیلی محبوبیه ولی من سلیقم با عموم مردم مطابقت نداره
شایدم هنوز به جایی نرسیدم که خیلی جذاب شده باشه:|~
داس کلا دوست دارم. به امید دیدن داسای بیشتر میرم جلوXD
عه شت... خیلی بچه ی مظلومیه دلم نمیاد عذاب دیدنشو ببینم:′)
*وی اصلا هم شخصیتای مظلوم خودشو عذاب نمیده که داستان جذاب شه*
+ حس میکنم همینجوریشم اسپویل شدم
متاسفانه نسبت به این مسئله یکم سنگ دلم. یبار داشتم یه رمان میخوندم اولش به این نتیجه رسیدم که شخصیت اصلی آخرش باید بمیره. وقتی نمرد میخواستم برم نویسنده رو بزنم
الانم اگه روئن بیشتر از داس فارادی عذاب ببینه احتمالا همین کارو میکنمXD
فکر نکنم دراپش کنم
وقتی اون صفحه رو خوندم خبرشو بهت میدم:|~
بیکی؟ کیوت بود پسTT
هم تو ادامه‌ی داستان موضوع خیلی گسترده‌تر میشه و داسای جدید میان هم تو جلدای بعد^^
حالا که بهش فکر می‌کنم، با کمک و الهام گرفتن از روئنه که من روبی رو به بهترین شکل ممکن ساختم و بک استوریشو در نظر گرفتمxD
هرچند حتی قبل از داس مرگم یه ایده‌هایی داشتم ولی با خوندنش حس می‌یکنم ایدههام رنگ گرفتن~
+
من معمولا دلم می‌خواد شخصیت اصلی زنده بمونه ولی وقتی می‌میره هم مشکلی ندارمxD
البته اینم هست که تقریبا شصت درصد نویسنده‌ها یا به خاطر علاقه‌ی خودشون یا به خاطر خواننده‌ها سعی میکنن تماما عپی اندینگ بدن تا سد یا ترو اندینگ.
واسه همینه که ترجیح میدم از روند داستانا لذت ببرم تا پایانشون.
این سری جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند رو خوندم. خیلی تعریفشو شنیدم و خیلیم از توصیفا نویسنده، شروع داستان و وسطاش خوشم اومد ولی جناییش یکم ضعیف و ساده بود. منی که هیچوقت تو هیچ کتاب کنایی نمی‌تونستم تشخیص بدم قاتل کیه، تو این یکی حدسم درست دراومدxD
اما در کل ازش خوشم اومد.
پس رسیدی اونجا بهم نظرتو بگوD;
های های!
صبح بخیر^^
آم خب...
کلی چیز برای گفتن داشتم ولی الان که شروع کردم به نوشتن همشو یادم رفت#-#
پس بذار از اولین و ساده ترین چیز شروع کنم...
Happy Birthday To You~
تولدت مبارک*~
امروزه دیگه... مگه نه؟ تاریخو اشتباهی نگرفتم که؟TT
از اونجایی که با اعداد اصلا خوب نیستم و بجز تولد خودم که عددش رنده زمان تولد هیچ کسو یادم نیست تولدتو اصلا یادم نبودxD
اما حدس بزن کی یادم انداخت... منه چهارده سالهD: همون بچه تخس رو مخ.
اول عید وسط تمیزکاری دفترخاطراتمو پیدا کردم و برای تجدید خاطره خوندمش که به اسم تو رسیدم و دیدم تاریخ تولدت رو نوشتهxD
هیچوقت تا این حد ازش ممنون نبودم.

+خب از اونجایی که تو نت هستیم نمی‌تونم هدیه فیزیکی بهت بدم...اگه نزدیک بودیم احتمالا بهت کتاب دختری که در اعماق دریا افتاد و بی نهایت خوشگله رو می‌دادم(دیروز یه لحظه حواسم به نانا نبود پشت جلدشو کوچولو گاز گرفت و کل روزم خراب شد، اما در کل سالمه) البته خودم هنوز تمومش نکردم پس باید منتظر می‌موندیxD
حالا که چیزی برای هدیه دادن ندارم تصمیم گرفتم امروز از هیاتسو بیام بیرون و چپتر جدیدمو آماده کنم('^'*)
اما قبل از اون یکم سخنرانی مادربزگانه کنم(دارم صدای هوف کشیدنتو تو ذهنم می‌شنومxD)
خیلی سال پیش امروز به دنیا اومدی و برای منی که در زمان حال اینجا نشستم این یه اتفاقه خیلی بزرگه.
چون ما همه با یه هدف خاص به دنیا میایم. شاید هدف تو این بود که منو تو میهن بلاگ پیدا کنی و رفیقم شیxD
و در آخر برات آرزوی بهترین‌ها رو دارم قند عسل(;
پایان حرف‌های پیرزنانه!

+
اینم از پارت جدید^^
آبشاری از کاراکترهای جدید را مشاهده مینمایید#-#
سعی کردم توصیفاتشو تو هم نره ولی خودمم قاتی می‌کنمشون چه برسه به خوانندهTT
https://bayanbox.ir/info/7869891516085776222/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%8711
Enjoy~
پاسخ:
سلام~
طبیعیه. منم همیشه همینجوریم:|~..
وای- دیروز اومدم دیدم مردم تولدمو یادشونه داشت گریم میگرفتXD
مرسی...
آره همین دیروز بود. یه هفته زودتر از تولد خودته=|
وای نه. اثرات منِ اون موقع تو دفترخاطراتت هست؟ ازم چی نوشتی؟ بفهمم چی ازم نوشتی گریم میگیره یا انقدر داغون هست که یه بلای جدی سر خودم بیارم؟
امیدوار بودم منِ اون موقع ها از ذهن بقیه پاک شده باشه:′|

+ خودم از طرف تو برای خودم این کتابو میگیرمD:
واقعا بهترین هدیه ای بود که میتونستی بهم بدی:′)
صدای هوف کشیدن خودته چون من سخنرانی مادربزرگانه دوست دارم😔
این بهش میخوره هدف تو باشه. من هنوز خیلی بچه بودم که بخوام از اینجور تاثیرا روی بقیه بذارم ولی هروقت بهش فکر میکنم میبینم اگه اون موقعا با تو حرف میزدم حتی نزدیک چیزی که الان هستم نبودم
تاثیرت روم انقدر مهم بود که علاوه بر اوتاکو و پاترهد نبودن، اگه نبودی الان داستانامم نداشتم:′)
خلاصه اینکه... ممنونم++
(برعکس تو اصلا توی اینجور حرفا خوب نیستم-)

+
این پارت مثل اون قسمت از انیمه بود که وقتی تموم میشه از شدت خفن بودنش دیوونه میشی...
تعداد زیادی شخصیت خفن همزمان توی یه صحنه ی خیلی خفن وارد شدن:′)
نقش روبیو توش با اینکه کم بود خیلی دوست داشتم
کلا روبیو خیلی دوست دارم ولی وقتی جدی میشه یکم ازش میترسم′-′
راستش منه اون موقع در اوج دوران جاهلیتش بود پس بیا درموردش حرف نزنیم وگرنه از میزان خنگ بودنش گریم می‌گیرهxD
قبلا زیادی خودبین بودم(هرچند الانم همینجوریم ولی قبلا خیلی بدتر بود) یعنی بیشتر از بقیه، از خودم می‌نوشتم و همه چیزو از دید خودم می‌دیدم#-#
پس ذهنتو درگیرش نکن چیز خاصی نبودxD
+
این کتاب اون مدلا بود که شصت درصد به خاطر خوشگل بودن جلدش خریدمش و چهل درصد به خاطر داستانشT~T
از اونجایی که نویسنده از افسانه‌های کره‌ای استفاده کرده بود، موقع خوندن حس می‌کردم دارم کی‌دراما می‌خونم. در کل قشنگ بود~
وای...
راستش انتظار نداشتم اینقدر تاثیر داشته باشم و الان که این بخش رو می‌خونم قشنگ دلم می‌خواد گریه کنم. امیدوارم مفید بوده باشهTT
+
خوشحالم خوشت اومد*~
فعلا تا یه مدت فقط به روبی اشاره میشه و علاف اینجا اونجا می‌بینیشxD
*خنده شیطانی*
نگران نباش زیاد جدی نمی‌بینیشxD
بجز چند تا سکانس کوشولو...
پاسخ:
دقیقا همین حسو درمورد من اون موقع دارم-
خیلیم غیرطبیعی نیست. توی اون دوره ی سنی آدم خودشو خیلی بیشتر از بقیه ی چیزا میبینه
ولی من هنوز از اینکه اثری از اون ورژنم مونده نگرانم++
تنها کسیم هستم که الان به همین دلایل از نابودی میهن خوشحالم-
+
اوه... چقدرم جلدش گوگولیه:′)
فردای روزی که اونو گفتی کتاب فروشی بودم ولی هرچی گشتم پیدا نشد
حقیقتا اصلا دلم نمیخواد برم ببینم چقدر چرت و پرت حرفمو بیان کردم چون وقتی کامنت جواب میدادم نصف شب بود و مست بودم++
ولی به خاطر من به خودت افتخار کن😔
احتمالا یکمشم اتفاقی بوده ولی چون اون موقعا شخصیتم تازه داشته شروع میکرده به شکل گرفتن خیلی زیاد ازت تاثیر گرفتم
+
اگه مثل این پارت باشه از بودنش خیلی خوشحال میشم:|~
کلا ENTP ها ورژن جدیشون ترسناکه
چیزی که ترسناک تره INTP هایین که همیششون ورژن جدی ENTP هاس...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی