мυℓιfє

we are alive

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۴۰۴، ۰۶:۱۸ ب.ظ

life is "one big shade of gray! and the dark kind, I'm afraid to say"

"so keep following the light, no matter how much your heart aches, cause this sad old world, will need your hope, to fix it when it breaks. and in times when you can't take it, and you want the day to end, take my hand, and you will find, life is beautiful my friend!"

 

 

من هیچوقت آدم مضطربی نبودم. مدلی نبودم که بگم ″وای، فردا امتحان دارم و درسو بلد نیستم، حالا چکار کنم؟″ یا ″وای، بیرون خونمون جنگه و همه چیز داره آتیش می‌گیره، خیلی می‌ترسم‌″، من همیشه کسی بودم که فکر می‌کرد ″همه چیز بیرون افضاحه یا قراره خراب شه، اما نگران بودن من کمکی به کسی نمی‌کنه پس بهتره به کارای خودم برسم″ و نقاشی می‌کشید و انیمیشن نگاه می‌کرد. هیچوقت کسی نبودم که به خاطر قطع شدن اینترنت وحشت کنم و تا ساعت ۴ صبح درحال گوش کردن به آهنگای قدیمی پلی لیستم روی زمین دراز بکشم و صورتمو بذارم روی زمین چون ″همه چیز خراب شده و معلوم نیست فردا قراره چه اتفاقی بیفته″، اما این بار ترسیدم. هر شب تا ساعت ۴ بیدار موندم که درس بخونم اما به جاش مجبور شدم حواسمو با کارای دیگه پرت کنم. نقاشی دیجیتال کشیدم، نقاشی سنتی کشیدم، شخصیتای جدید کشیدم، شخصیتای قدیمی کشیدم، یه دفتر خاطرات جدید شروع کردم و ۳ صفحه توش نوشتم، نصف صفحه نوشتم ″you're gonna be okay" تا خودمو آروم کنم، کتاب خوندم، انیمه دیدم، به داستانای قدیمیِ جدید فکر کردم، و آخر سر آهنگ پخش کردم و به سقف خیره شدم و نزدیک بود گریه کنم چون منظور این دنیا چیه؟ منظورش چیه که نمی‌دونم پشت در خونه چه خبره و نمی‌تونم به دوستام غر بزنم چون نه تنها تمام برنامه‌های پیام رسانی قطعن بلکه خط تلفن هم قطعه و نمی‌تونم به کسی زنگ بزنم؟ منظور این دنیا چیه که تنها بودن توی اتاقم رو به تنها بودن توی اتاقم تبدیل کرده؟

حرف عجیبیه که بزنم اما این آهنگ، ″life ain't perfect″ یکی از تنها چیزاییه که بهم امید و آرامش می‌ده. خیلی مسخره است. اما الان حالم بهتره. the good place نگاه می‌کنم و نودل می‌خورم و حال دندونم که کچل شده بود بهتره.

دوباره برج خدا رو نگاه کردم و دوباره عاشقش شدم، اما فصل دومش ناامیدم کرد. برگشتم به یکی از داستانای خیلی مسخره و خیلی قدیمیم. سه روز پشت هم روزی +۳ ساعت با دوستام تلفنی حرف زدم چون هیچ کار دیگه‌ای برای انجام دادن نداشتم. و الان که می‌دونم بیشتر از ۱۰ روز تا شروع امتحانام مونده می‌خوام پروژه‌ی جدیدمو شروع کنم و برنامه‌ی ماه بعدو بنویسم. هرچند که هنوز مشکلم با سایت دانشگاه حل نشده و هرچی زنگ می‌زنم کسی جوابمو نمی‌ده که بتونم راهی پیدا کنم که کارت بگیرم و بتونم امتحان بدم...

به هیچ وجه فکر نمی‌کردم بیان باز باشه، به خاطر همین حتی امتحانش هم نکردم، اما surprise! اصلا توقع این همه پست از کسایی که مدت‌ها بود خبری ازشون نبود نداشتم اما خیلیا اینجان و این یکم خوشحال ترم می‌کنه.

و چون این تنها راه ارتباطیه که باقی مونده خیلی به این فکر می‌کنم که وبلاگمو به دوستای دنیای واقعیم بدم، اما هنوز نمی‌دونم انقدر باهاشون راحت هستم یا نه. فکر نکنم با کسی انقدر راحت باشم که وبلاگمو براش بفرستم درحالی که پستای ۱۴ سالگیم هنوز اینجان...

 

+ قالب وبلاگو موقتا عوض کردم، به همون دلیلی که خیلیای دیگه عوض کردن. اگه حوصلم بکشه بعد از این ماجرا یه روز یه قالب جدید درست می‌کنم.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴/۱۰/۲۴
‌ ‌ ‌•𝓂𝒶𝓃𝒶𝓂𝓎• ‌ ‌ ‌

نظرات  (۵)

۲۴ دی ۰۴ ، ۱۸:۳۸ هانیه اردیبهشتی
حس اینو دارم که سوار ماشین زمان شدیم و برگشتیم به سال‌های قبل.... فقط اونجایی که با خود چند سال پیش خودمون و نوشته‌هامون مواجه شدیم... حس می‌کنم خود کوچولوی چند سال پیشم برگشته😭😭
پاسخ:
من نوشته‌های قدیمی رو نخوندم اما همین که کسایی رو می‌بینم که آخرین بار چندین سال پیش نوشته‌هاشونو خوندم دقیقا همین حسو بهم می‌ده:)) انگار بیان سال ۱۴۰۰ برگشته
خطاب به هانیه خانوم: دقیقا منم از وقتی برگشتم به بیان یه همچین حسی دارم :). الان برمیگردم‌ پیام های خودم توی وبلاگ بقیه رو می‌بینم مثلا برای سال ۹۸ و واقعا برام حس نوستالژی عجیبی دارن =)
پاسخ:
وای من اگه با کامنتای قدیمی خودم رو به رو شم آب می‌شم:′)) اصلا دوست ندارم یادم بیاد قبلا اینجا چه حرفایی می‌زدم
بیا امیدوار باشیم که بالاخره درست میشه 🥲🫂
پاسخ:
امیدوارم...

پروفایلتون خیلی قشنگه🙃
خسته شدم دارم نمیتونم کاش زودتر همه چیز عادی بشه..
پاسخ:
منم همینطور... واقعا خیلی خسته شدم
امیدوارم زیاد نمونده باشه🚶
ممنونممم
وبلاگ شما هم خیلی زیباستتت🍓✨
پاسخ:
:)) ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی