мυℓιfє

In your town...

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۴۲ ق.ظ

وسط یک شهر شلوغ، پر از ساختمان و ماشین و دود و سیم، جایی که ساختمان های گرم و خیابان های شلوغ و عجیب دارد، جایی که نمیتوان گفت زیبا و دلنشین است یا سرد و زننده، یک پارک کوچک است. یک پارک کوچک که مدتهاست کسی به آن سر نزده، با گلهای آبی و درخت های نامرتب که برگشان همه جای زمین را پوشانده. با علف های هرز که همه جا را گرفته و گل های ریز وحشی. پارک، جلوی ساختمان کوچک و قدیمی را گرفته که مدتهاست کسی آن را نمیشناسد. ساختمان خاکستری با دیوار های شیشه ای که چهار طبقه دارد. ساختمانی است که مدت هاست خالی مانده و هیچ چیز در آن به فروش نمیرود، هیچ کس در آن زندگی نمیکند و کسی آن را برای فروش نگذاشته. دلیلش هم خب مشخص است.

طبقه ی دوم ساختمان آنقدر ها هم خالی نیست. تعداد کسانی که این را میدانند آنقدر کم است که به سختی میشود فهمید چرا آنجا چراغی روشن میشود. چراغ زردی که برعکس حس همیشگی اش آنجا حس خوبی دارد. کسی نمی فهمد چرا گاهی از آنجا صدای موسیقی ضعیفی شنیده میشود یا چرا بوی شکلات از جلوی ساختمان به مشام میرسد.

از پله های سنگی که بالا بروید، در طبقه ی دوم، کافه ی کوچکی است با دیوار های آبی و بنفش و یاسی. کافه ای که بستنی شکلاتی میفروشد با کتاب و موسیقی. وارد کافه که بشوید، صدای موسیقی آشنایی به گوش میرسد که هیچ گاه نشنیده اید. روی دیوار ها پر است از قاب های نقاشی کوچک و بزرگ با نقاشی های آبی. آهنگ پخش میشود و عطر شکلات همه جا را گرفته. روی دیوار پر از برگه های پوستی کاغذ است که متن های کوتاه و بلند روی آنها نوشته شده.

پشت پیشخوان کافه، دختر قد کوتاهی با موهای بلند قهوه ای رنگ نشسته که با چشم های زلال آبی اش زل زده به صفحه ی کتاب یا گاهی دفترش. داستان میخواند یا مینویسد. وقتی وارد میشوید، صادقانه به شما لبخند میزند و هر چیز را که سفارش بدهید با یادداشت کوتاهی که آرزوهای زیبا برای شما دارد تحویل میدهد. هرجا که بخواهید مینشینید و هرچقدر که خواستید آنجا میمانید. اگر خواستید پولی میدهید و اگر نخواستید، کافی است لبخند بزنید و بگویید ′ممنونم′. میتوانید دور هم بنشینید و بگویید و بخندید و هرچقدر که آنجا بمانید کسی شکایتی ندارد. اما بیشتر اوقات آنجا خلوت و ساکت است و تنها صدایی که مدام پخش میشود صدای موسیقی آشنایی است که هیچ گاه شنیده نشده.

اگر خواستید، میتوانید بگردید توی شهرتان و خیلی راحت این کافه را پیدا کنید و اگر نخواستید، دختر پشت پیشخوان همیشه همانجا با لبخند منتظر شما نشسته. و وقتی وارد کافه بشوید، یک تابلوی بزرگ آبی رنگ میبینید با اولین و بزرگترین کاغذ پوستی که به دیوار چسبیده و روی آن نوشته شده:

تنها کار سخت تر از شروع کردن یه داستان، پایان دادن بهشه

به امید اینکه این شروع هیچوقت پایانی نداشته باشه^^

پ.ن: ورود حیوانات خانگی هم آزاده:|~

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۰/۰۳/۲۷
‌ ‌ ‌•𝓂𝒶𝓃𝒶𝓂𝓎• ‌ ‌ ‌

نظرات  (۸)

چقدر قشنگ بود:")
کافه خیلی قشنگیه حتما اونجا^-^
پاسخ:
ممنون*-*~
اگه بقیه دوسش داشته باشن حتما قشنگ ترم میشه:′)⁦♡
فقط میتونم بگم خیلی قشنگ بود(":
پاسخ:
متشکرمD':
۱۰ تیر ۰۰ ، ۱۹:۳۰ چوی زینب دمدمی
اصلا یکی از لذتبخش ترین حسای دنیاست💫
من از این خوشم میاد که هیچ وقت دیدگاهم بهشون عوض نمیشه(مگر موارد خیلی خاص)وهمیشه نظرم یکسان میمونه ولی چیزای بیشتری کشف میکنم❤❤
ممنون.منم برم همین کارو بکنم.البته به قول خودت نمیشه:/مگر اینکه یهو یه ایده جرقه بزنه.
مال تو سند نگارمال منم نوت گوشیم که داره منفجر میشه😂
پاسخ:
دقیقا منظور منم همینه
چون توی هر دوره یه سری چیزای جدید میفهمم که قبلا نمیدونستم دلم میخواد ببینم چه نکته هایی توی اون چیزای قدیمی بوده که اون موقع نمیتونستم بفهمم:′))
ولی معمولا وقتایی که یه ایده جرقه میزنه اگه همون موقع بنویسیش هرچی باشه خیلی خوب درمیاد
😂🤦
۱۰ تیر ۰۰ ، ۲۱:۳۰ چوی زینب دمدمی
چرا اینو یادم رفت خصوصی بفرستم؟؟😂
دقیقا!من نظراتم ثابته همیشه.مثلا از یه شخصیت خوشم میاد واز یکی بدم میاد.ولی ممکنه اون اولا که بچه تر بودم نمی فهمیدم برای چی ودلیلش چیه.الان که میرم یه بار دیگه می بینم کاملا دلیلش برام واضح میشه وهمین خیلی حس خوبیه❤
آره دیگه.اون موقع ها معجزه میشه که فقط اون زمان میشه یه چیز خوب نوشت و ازش راضی بود😑👌
پاسخ:
برعکس من همیشه درمورد کسایی که ازشون بدم میاد و خیلی وقتا اونایی که دوسشون دارم تجدید نظر میکنم😑😂
و منی که موقع معجزه حس نوشتن ندارم و میگم اول یه دور تو ذهنم بنویسم که بدونم چی قراره بشه درنتیجه همونم گند میزنم😑💔
۱۱ تیر ۰۰ ، ۱۰:۰۲ چوی زینب دمدمی
برای من هیچ وقت این اتفاق نیفتاده فقط میتونم منصف تر باشم=)😂
چطوری میتونی حوصله نداشته باشی آخه؟😅
پاسخ:
به سادگی
شاید چون من یه جغدم که توی ساعت اشتباه بیدار نگهش میدارن درنتیجه حوصله ی هیچ کاریو نداره:))...
+بدجور رفتم تو فاز جغدیم جدی نگیرم😑😂
۱۲ تیر ۰۰ ، ۰۹:۵۱ چوی زینب دمدمی
منم شبا باید بیدار بمونم ولی نمیذارن!😭پس درک میکنم!
پاسخ:
دیروز صبح زود از خواب بیدارم کرده بودن واسه همین همش غر میزدم که برای چی نمیذارید تو ساعت طبیعی خوابم بخوابم:|~....
من معمولا ناخودآگاه تا چهار صبح بیدار میمونم... چه از قصد باشه چه بخوام بخوابم و خوابم نبره
۱۲ تیر ۰۰ ، ۱۷:۱۶ چوی زینب دمدمی
وای!مصیبت منو نمیدونی کهههه.شب هرچقدر دیر خوابیده باشممممم سر ساعت۹،قشنگ همون ساعت بیدار میشم.
هرچقدرم خسته باشم وبخوام مقاومت کنم نمیشه.نمیدونم مریضیه چیه:///اصلا اگه بخوام بمونم تو رختخواب دل درد میگیرم😑😑😑
وقتی یه مدت یه ساعت خاص بیدار شم،بدنم عادت میکنه بهش وهمیشه همون ساعت بیدارم میکنه.واقعا دیوونه کننده ست:/
پاسخ:
این یه توانایی خاصه😂💔
لعنتی این که خیلی خوبهههههه
هرچند ساعت خواب جغدی منو به هم میریزه ولی باحاله+-+
دقیقا برعکس من که تا ساعت سه اصلا خوابم نمیبره... واقعا هرچقدرم سعی کنم نمیتونم بخوابم:/
ولی این واقعا مثل یه موهبت میمونه😂
۱۳ تیر ۰۰ ، ۱۰:۰۵ چوی زینب دمدمی
بذار توانایی مو برای یه هفته بهت بدم تا پشیمون بشی😶
اصلا همه چیزمو میریزه بهم:///
پاسخ:
نه من نمیخوامششش😂
ولی خیلیا هستن که دنبال همچین توانایی میگردن... میخوای بدش به اونا+-+
من یه جغدم... خواب صبحمو میخوام...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی