мυℓιfє

fair

شنبه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۱، ۰۴:۵۶ ب.ظ

تصمیم گرفتم که از این به بعد نترسم و هرچیزی که مینویسم رو بدون ترس از اشتباه بودن و مورد توجه دیگران واقع نشدن منتشر کنم، چون اینجا تنها جاییه که برام مونده و میتونم توش خودم باشم

سلام

اگر به هر دلیلی مشتاقین که منو بشناسین، یا اگر حوصلتون سر رفته و فقط میخواید ستارتون رو خاموش کنید، یا اگر از درس خوندن و امتحان دادن خسته شدید و میخواید یکم استراحت کنید، میتونید ادامه ی این پستو بخونید

نه صبر کنید. توی دوتا حالت دوم نخونید. برگردید عقب تا همینجاشم زیاد خوندین:|

 

*مانامی درمورد چیزایی که میترسید درموردشون به کسی بگه حرف میزنه*

1- من میترسم. خیلی میترسم. نمیتونید تصور کنید چقدر ترسو شدم. از حرف زدن میترسم. از اشتباه کردن میترسم. از گم شدن میترسم. از تنها موندن میترسم. و هزار تا چیز دیگه هست که ازشون میترسم و به جای رو به رو شدن باهاشون ازشون فرار میکنم، چون ترسو تر از اینم که بخوام با ترسام رو به رو بشم.

2- من چندین پست پیشنویس شده دارم که میشه گفت قشنگن، اما به خاطر ترسم پستشون نکردم. و بارها شده که از ترس ها و غمام نوشتم و میخواستم پستشون کنم، اما نکردم چون این خجالت آوره که به جای خاطرات زیبا خاطراتی رو توی وبلاگم منتشر کنم که نه تنها دیگرانو خسته و ناراحت میکنن بلکه بعدا به خودمم حس بدی میدن.

3- من با دیدن علامت یه کامت جدید یا یه پاسخ جدید به کامنتای خودم از اعماق وجودم خوشحال میشم، اما بهشون جواب نمیدم:| چون سخته یا نمیدونم... میترسم جوابی رو که دیگران دلشون میخواد بهشون ندم. با اینکه خیلی دلم میخواد مکالمه های جدیدیو شروع کنم و مکالمه های قدیمیم رو ادامه بدم. (این به این معنی نیست که کامنتاتون بی جواب میمونن. فقط منتظرم امتحانا تموم شن که بتونم به یه سریا همزمان جواب بدم...)

4- من از چیزای ایرانی حس خیلی خوبی میگیرم. از پاپ جدید ایرانی. از گروه بمرانی و رضا یزدانی. از آهنگ کلافه و پپرونی. و از سریالای قدیمی ای مثل زیر آسمان شهر و شخصیتاشون و ریلیتی شو هایی مثل جوکر که جدیدا میگن حتی ریلیتی شو هم نیست. بهشون میخندم و ازشون حس آرامش میگیرم و حتی روی خیلی هاشون کراش میزنم.

5- راستش نمیدونم دوران بلوغ دقیقا از چه سنی باید شروع بشه، اما احساس میکنم تازه وارد دوران بلوغم شدم. چون تا یکی دو سال پیش i was so fine and now im not. وقتی که همه ی همسنام افسرده بودن انقدر اوکی و شاد بودم که همه تعجب میکردن و همه از من امید و انرژی میگرفتن. خودمو خیلی دوست داشتم و به عنوان یه INFP رفتار خیلی خوبی با خودم داشتم اما الان اصلا اینطوری نیستم. دیگه شبیه یه بایسکشوال نیستم. احساسات عمیقم نسبت به جنس مخالف چند برابر شده که برام خیلی عجیبه و حس افتضاحی بهم میده چون انگار هر پسر جدیدیو هرجا میبینم میخوام روش کراش بزنم. از خودم خوشم نمیاد و مدام خودمو سرزنش میکنم. و نمیدونم صدای توی سرم با اونی که داره سرزنش میشه چه تفاوتی داره اما دست از سرش برنمیداره و باعث میشه فکر کنم جدیدا با خودم دشمن شدم... و از قضاوت و تمسخر مردم بیرون نیست که میترسم، بلکه از قضاوت و تمسخر خودمه.

6- من توی دروغ گفتن افتضاحم و از دروغ گفتن متنفرم، اما مدام دروغ میگم. انقدر دروغ میگم که شخصیتی که درونمه رو با اون چیزی که بیرونه متفاوت کردم. حتی نمیفهمم چرا نمیتونم خودم باشم و خودم نیستم و آزار میبینم چون خودم نبودن باعث میشه یادم بره خودم چی بوده و کم کم چیزی بهم قالب میشه که من نمیخوامش.

7- هنوز به اسم مانامی عادت نکردم و از وقتی مانامی رو به عنوان پری و دوست خیالیم از دست دادم حتی بیشتر باهاش احساس غریبی میکنم. گاهی اوقات وقتی اینجوری صدام میکنید باید فکر کنم تا یادم بیاد با منید... و نمیتونم کاری باهاش کنم چون این اسمو میخوام اما دیگه حس نمیکنم که واقعا برای منه.

8- خودمو نویسنده صدا میزنم و یه جورایی منطقی هم هست، اما تاحالا هیچ داستانی رو تا آخرش ننوشتم. چه کوتاه و چه بلند. کاری که میکنم درواقع پرورش دادن یه داستان توی ذهنمه و هروقت شروع به نوشتن میکنم یا از سبکم متنفر میشم یا داستانو تغییر میدم و مجبور میشم ولش کنم.

9- سنپایم اسمش مریه. اون شش سال ازم بزرگتره اما هیچوقت تفاوتشو توی سرم نمیزنه. خیلی کار داره و دیر به دیرمیاد اما همیشه حرفامو میخونه با اینکه میدونه همشون چرت و پرتن. ضعف fe داره اما هیچوقت نادیدم نمیگیره یا رفتار احساسی منفی ای نشون نمیده. درعوض همیشه مهربونه و درکم میکنه و تنها کسیه که همیشه خوب بهم واکنش نشون میده، حتی اگه درمورد چیزی حرف بزنم که هیچی ازش نمیدونه. دوست دارم سنپای😂❤️ (نکته ی اصلی درواقع اینه که هر اتفاقی که میفته توی پینترست برای سنپای درموردش مینویسم و اون همیشه باید درموردشون بخونه•-•)

10- من بعضی وقتا از وقت گذروندن با دیگران احساس بدی بهم دست میده. ″باتری اجتماعی بودنم″ خیلی زود تموم میشه. وقتی که با بهترین دوستم حرف میزنم یدفعه احساس میکنم که ازش متنفرم چون حتی یه ثانیه بیشتر از حالت عادی وقت گذروندن با دیگران بهم حسیو میده که باعث میشه بخوام بمیرم. و اگه دوست صمیمیم توی دنیای واقعی خیلی اجتماعی باشه احتمالا هروقت بخواد ببرتم بیرون میپیچونمش:))

 

ببخشید اگه این پست حس بدی داره... متاسفانه یا خوشبختانه این بار منتشرش میکنم چون به خودم قول دادم که راحت باشم و حداقل اینجا یکم کمتر بترسم و بیشتر خودم باشم.

و اینکه اصلا برام مهم نیست که این پست ربطی به سنپای نداشت. من میخواستم اسم سنپای توش باشه که یه بار برای همیشه به بقیه بگم چقدر سنپایمو دوست دارم و چرا دوستش دارم. چون سنپای همیشه منو خیلی آدم حساب میکنه😭😂❤️

پ.ن: معذرت میخوام بابت طولانی بودن پست. میدونم خوندنشون اینجوری خیلی سخته:′)

پ.ن²: و معذرت میخوام بابت جواب ندادن به کامنتاتون با اینکه همشونو خوندم و امیدوارم بدونید اینکه اینجا کامنتی گذاشتید خیلی برام ارزشمنده و همه ی تلاشمو میکنم که زودتر این حس تنبلیمو بذارم کنار و به همه جواب بدم

پ.ن³: من این پستو برای خودم گذاشتم پس اشکالی نداره اگه واکنشی نگیرم.

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱/۰۳/۲۱
‌ ‌ ‌•𝓂𝒶𝓃𝒶𝓂𝓎• ‌ ‌ ‌

نظرات  (۲۸)

بنویس و خالی شو اصلا نگران قضاوت نباش
چون کسی که تو رو از نزدیک ندیده و تو رو نمیشناسه نباید قضاوت کنه
(شعار زندگیم +-+🌼)
من خودم بیان اومدم تا خودمو خالی کنم
همه همینطورن پس دایجوکو
پاسخ:
نگران قضاوت نبودن خیلی سخته... حتی وقتی فکر میکنم اصلا برام مهم نیست:′)
من وب اشتباهیتو فالو کردم یا واقعا تاحالا فقط دوتا پست گذاشتی؟•-•
ولی من برای خالی شدن نیومده بودم. ولی برای این اومده بودم که خودم باشم و دوست پیدا کنم•-•..
خو منم دوستتم•-•🌼
نه این یکیه نمد چرا اینو حساب میکنه تو کامنتا XD
نه خوب کلن گفتم
بیان خیلی جای ارومیه نسبت به جاهای دیگه تو فضای مجازی
ادماش مهربون ترن دوستی سالم تره هر جور دوست داری باش
پاسخ:
آخجون... پس یه دوست INFJ دارم*-*
فک کنم خودت باید هردفعه انتخابش کنی
میدونممم. کسایی که توی بیانن کلا خیلی خوب و مهربونن:′))
ولی خب من چون وبلاگم بازدید کننده زیاد نداره از اینکه کسی بهم محل نده میترسم:|
راستی جعبه دنبال کننده هات نیس که
اگه بلد نیستی بگم برو بازش کن •-•
پاسخ:
دوست دارم بسته باشه++
بیشتر این چیزا رو تو منوم بستم
۲۱ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۳۲ 𝘢𝘮𝘪 𝘤𝘩𝘢𝘯
این پیشرفت خوبیه که مانامی بلاخره تصمیم گرفته با ترساش روبرو بشه
من همچنان ترجیح میدم بخوابم و به آهنگای اسکیز گوش بدم.
سعی کردم از دید تو بخونمش..ولی متوجه شدم اصلا زمینه ی دیدم با تو یکی نیست.. تو خسلی جدی مشکلاتو بیان میکنی..یا کردی..ولی من بهشون میخندم و یهو نصفه شب با گریه جو میگیرتم و تقریبا چیزاییو میگم که اذیتم میکنه (انگار ساعت مستیم بعد ساعت یکه..از اون ساعت به بعد همیشه اعصابم خورد میشه..)
برعکس تو، من اگه کسی تحویلم بگیره به همین راحتیا باتریم خالی نمیشه..
امروز نیکا رو دیدم.. تقریبا..بهترین مکالمم در تمام این ماه رو باهاش داشتم..صمیمی تر از همیشه برخورد کرد‌..گذاشت بغلش کنم..عینکشو عوض کرده..این بیشتر شبیه آدمای بیخیال میکنتش..موهاشو میریزه توی صورتش..واقعا خیلی خوشگله..از اونجایی ک فک میکردم روی اون دختره که موهاشو رنگ کرده کراشم..الان خیلی بیشتر حس میکنم از نیکا خوشم میاد..خیلی عجیبه..هرچقدر تو استریت تر میشی..من گی تر میشم..خیلی عجیبه..داشتم فکر میکردم حتی شمارشو بگیرم و ببینم الان طرفدار چه گروهاییه..
من برعکس تو، از خوندن ناراحتی و مشکلات مردم در متنای طولانی خوشم میاد..خود آدمم بعدا که میخونتشون میفهمه چه چیزای سختیو پشت سر گذاشته
فک کنم چیز دیگه ای برای گفتن نداشته باشم
اتاقم بوی توت گرفت........
پاسخ:
فک کردم دیگه دلت نمیخواد با مانامی حرف بزنی-
منم احتمالا فقط یکم جو گرفتم. دلم میخواد این جوو نگه دارم ولی احتمالا فردا بازم میترسم
اینکه بخندی هم بد نیست چون بعضی وقتا تضعیفشون میکنه. ولی اگه به معنی اینه که نادیده میگیریشون و بعدا اذیتت میکنن اینکه سعی کنی جدی بهشون نگاه کنی بهتره. حداقل میتونی برای خودت جدی توضیح بدی که مشکلت دقیقا چیه
منم قبلنا ساعت دو به بعد مست میشدم. الان معلوم نیست کیا مست میشم.
چون تو برونگرایی
روش کراش زدی🤝 تبریک میگم
منم امروز هلیا رو بغل کردم... (ذوق)
نیکا هم کیپاپره؟
این جالبه که با کسی که روش کراشی دوست نزدیک باشی. من هیچوقت خیلی باهاشون حرف نزدم.
تو در این مورد مازوخیسمی. توی کتابا هم اوناییو انتخاب میکنی که شخصیت اصلیاش مشکلات بیشتری دارن. من باخودم فکر میکنم اینکه مدام افسرده باشن و اینو تو چش مردم کنن چه سودی داره؟ بهتر نیست وقتی حالشون خوب بود بیشتر پست بنویسن که حال بقیه هم خوب شه؟
همین که کامنت گذاشتی خیلی عجیب بود
یه دوست دیگه هم داری که به خاطرت همیشه طومار مینویسه 👆(اون بالایی رو عرض میکنم)
XD
اله من یه INFJ بدبختم که همیشه حساسه XD
نه خو اینجور نیس کسی به کسی محل نده فقط زمان میخواد و تو هم باید خوب بدونی کسی اینجا قضاوت هم بشه درس نیس چون ما همو خوب نمیشناسیم
پاسخ:
عا شاید
در هر صورت خوبه چون من دوستای سبزو خیلی دوست دارم*-*
تایپای INFP و INFJ هم به دوستیاشون با هم معروفن
ولی من معمولا زیاد کامنت نمیگیرم و وقتی یکم زیاد حرف میزنم واکنش بقیه جوریه که ازحرف زدن پشیمون میشم حتی تو بیان... و به این میگم محل ندادن++
قضاوت کردن همیشه کار اشتباهیه ولی همیشه انجام میشه...
۲۱ خرداد ۰۱ ، ۱۸:۰۲ 𝘢𝘮𝘪 𝘤𝘩𝘢𝘯
فعلا علاقه ای به حرف زدن با ری ندارم..حتی درسمم نمیخونم و این بعدا مشکل میشه..
عاو..اوکی..
برام سخته.. حوصلشو ندارم..
ودف..خوبه..
بله..ولی بیشتر از یه برونگرا درونگرام..خیلی بیشتر..
نمیدونم..فک کنم همیشه ازش خوشم میومده..با اینکه فقط یه سال همکلاسی بودیم..همون یه سالم همه ازش بدشون میومد چون حس میکردن خودشیرینه..من خیلی ناراحت میشدم که اینطوری میبیننش..مشخصا خودشم ناراحت میشد ولی ترجیح میداد با خودش خلوت کنه تا با من درموردش حرف بزنه
نیکا از منم زودتر کیپاپر بود..اون زمان اکسو...
من دوست ندارم عقب بمونم تا اون منو کنار بذاره..دوست دارم برم سریع بهش بگم..
چون کیف میده..از اینکه یه نفر جلوت زجر بکشه لذت نمیبری؟ منظورم از اون زجرای عاطفیه
درست..

مورد دیگه ای که یادم رفت اینه که این روزا خیلی بیشتر به خوب های بد بد های خوب فکر میکنم..
هی کتابو ورق میزنم تا اتفاقا یادم بیان..

اتاقم پر از مورچه شد........
پاسخ:
باید بدونی که الان داری باهاش حرف میزنی
ینی فقط به خاطر همین بود که دیشب باهاش تند حرف زدی یا دلایل دیگه ای داشتی مثل اینکه دیگه ازش بدت میاد؟
فکر نکنم درونگرا تر باشی
مگه نیکا اون جدیده نبود؟
همیشه همینجوریه. بقیه از اونی که ازهمه باحال تره خوششون نمیاد
اوه...
ولی من حتی از اینکه خودمو بهشون نشون بدم میترسم
حقیقتا نه. قبلا از اینکه میدیدم کسی خوشحاله هم حس خاصی بهم دست نمیداد اما الان خوشحال میشم. معمولا از دیگران حسی شبیه همونی رو میگیرم که خودشون دارن

برای چی؟
جلدای بعدیش از اونم گرون ترن... توی نشر باژ بود فکر کنم و با اسم مدرسه ی افسانه ای هر جلدش دو قسمته و هر قسمت تقریبا دویست تومن

مال من همیشه پر مورچه بوده
هیهی مرسی +-+
واو واقعا نمیدونستم ولی منم بیشتر به هم گروهامام جذب میشم(سبزا+-+) جوری که تقریبا دوستای اطرافم همشون سبزین
خودم اصلا میام برات حرف میزنم تا اینجور نشی +-+
اره خوب چون ما هممون متفاوتیم
درمورد کامنت امی چان
میخوام منم حرف بزنم (نگو چرا خودمم نمیدونم*-*)
من خودم وقتی همسن شما بودم شایدم کوچیکتر خیلیییی کراش میزدم اونم فقط به جنس مخالف ولی بعدش بد میشد نمد فقط زیاد خوب نمیتونستم باهاشون حرف بزنم
(راستش همشونم فامیلام بودن برا همین میگم XD )
بعدش به جنس خودم هم رو اوردم ولی کمتر اتفاق می افتاد ولی وقتی واقعا یکیو دوس داشتم خیلی اسیب دیدم
(جوری که تا همین چند ماه پیش تونستم کمی ارومتر بشم قبلا وضعم خیلی خراب و حال روحی خوبی نداشتم)
و میدونی کجاش بده
اینکه من به هیچکدوم از اونا اعتراف نکردم که فلانی من ازت خوشم میاد
الانم اصلا رابطه خوبی با کراش زدن ندارم جوری که برا همه جبهه میگیرم (منظورم ادمای جدیده)
هوف خالی شدم
پاسخ:
منم خیلی خوب باهاشون رابطه برقرار میکنم ولی تو دنیای واقعی پیداشون نمیکنم:|
*ذوق کردن*
بغرمایید😔
وای چرا من یادم نبود سه سال ازت کوچیک ترم...
من این مدت هفته ای روی دو سه نفر کراش میزدم:| البته مشکل آنچنان خاصی نداشتم چون تقریبا هیچکدوم تو دنیای واقعی نزدیکم نیستن (خیلیاشون اگه نزدیکم بودن دیگه کراشم نبودن) اکثرا سلبریتی یا شخصیت فیلم و داستانن ولی بازم برام عجیب بود... حتی رفتم از داداشم پرسیدم که ممکنه اینجور مشکلا به خاطر دوران بلوغ باشه یا نه چون حس میکردم دیگه خیلی هیز شدم:|
وای... من حتی نمیتونم اینکه یه روز به یکی اعتراف کنمو تصور کنم... بیش از حد ترسناکه...
۲۱ خرداد ۰۱ ، ۱۸:۵۵ 𝘢𝘮𝘪 𝘤𝘩𝘢𝘯
درست
فکر میکنم دلایل دیگه ای دارم
قرار نیست یگم که++..ولی من آدم توداریم++..
یه نیکا دارم که جدیده و یه نیکا دارم که قدیمیه..
اما نیکا خیلی مظلومه..خیلی دوسش دارم..
میدونم..اکثرا همینن
اوه..منم اینطوریم ولی از زجر کشیدن بقیه و بالاتر حس کردن خودم هم لذت میبرم..

چون واقعا دلم برای کتاب خوندن و کتابخونه رفتن تنگ شده..باورت نمیشه چقدر زیاد..(داشتم فکر میکردم اگه به نیکا بگم حاضره باهم بریم کتابخونه؟ ..نیکا تک فرزنده..مامان و باباشم کارمندن..(فک کنم معلم بودن..) و خب خونه زیاد تنها میمونه..شاید..نمیدونم..دلم میخاد باهاش صمیمی شم..از اون تایپاییه که دوس دارم.. دوستی که بیخیاله..باهات میاد بیرون..درسش خوبه..اخلاق خوبی داره..سلیقش خوبه..وقتی انتظار نداری ازت تعریف میکنه..حقیقتا واقعا دوست دارم باهاش دوست بشم.. گرچه عضو بزرگترین اکیپ کلاسشونه..اینجوری کارم سخت میشه..)
Anyway.. واقعا دوست دارم کتابای جدید بخونم..

این رو مخه..از وقتی دیدمشون دیگه دوست ندارم تو اتاق بمونم..
پاسخ:
آهان
آو
*سادیسم به معنای واقعی

هوم
منم خیلی دلم میخواد بازم کتاب بخونم
به نظرم ایده ی خوبیه
این چیزی که میگی دقیقا اون تایپیه که یکی از مورد علاقه ترینام برای دوستیه
یکم شبیه کیمه و اون اولین کسیه که دلم میخواد دوباره با کسی مثلش دوست شم (نه خودش، کسی که حداقل یکم مهربون تر باشه چون اون به آدم آسیب میزنه)
هوم

پس من باید چه حسی داشته باشم؟
۲۱ خرداد ۰۱ ، ۱۸:۵۹ 𝘢𝘮𝘪 𝘤𝘩𝘢𝘯
میزو چان واقعا ممنونم که کامنتو که میخونی درموردش نظرم میدی😂🤝
گامبارههه
من یادم میره به حرفات جواب بدم😑😂
اعتراف تو دنیای واقعی ترسناکه برا منم ترسناکه
وایی منم همچین شدم مثلا به یه شخصیت کارتونی یا تو یه فیلم
(خجالت اوره ππ)
اره من بزرگترم (خیلیا تو بیان دیه همسن من نیستن
T-T)
پاسخ:
دقیقا
بیشتر شخصیتای انیمه ای😂
از اول نود درصد کراشام همینا بودن. فکر نکنم خیلیم خجالت آور باشه چون من باهاش اوکیم...
آره واقعا. اون سنپاییم که تو پستم درموردش نوشتم توی یه برنامه ی دیگه بود به اسم ویسگون و تو کسایی که سبکشون مثل خودش بود از همه حداقل چهار سال بزرگتر بود😂
امی چان اصلا اشکال نداره شوما هروقت خواستی حرف بزنین XD
همچنیننننننننن
۲۱ خرداد ۰۱ ، ۲۰:۴۸ 𝘢𝘮𝘪 𝘤𝘩𝘢𝘯
هاها..

موفق باشی

نمیدونم؟
۲۱ خرداد ۰۱ ، ۲۰:۴۹ 𝘢𝘮𝘪 𝘤𝘩𝘢𝘯
فدای شماااا میزو چاننن
تو ویسکونتی بوده
اوکی فقط سن پای واقعیه دیه •-•؟ XD
پاسخ:
(جمله اولو نفهمیدم...)
آره آره واقعیه•-•
اوه ببخشید کیبورد اصلاح کرده مثلا
منظورم اینکه تو ویسگون هستن؟
پاسخ:
عام... کیا؟++
سنپای رو گفتم XDDD
پاسخ:
الان دیگه نه
بیشتر قدیمیا ازش رفتن++
۲۲ خرداد ۰۱ ، ۱۳:۰۳ ˚๑ ‏𝗿𝗵𝗻
کلی فکر کردم که دقیقا چرا باید این متن اینقدر من باشه و با چک کردن تایپ شخصیتیت گرفتم چی شد.
نمیگم همه اینا عادیه و به به و چه چه ولی بیا به عنوان ویژگی های تایپمون بپذیریمش!!
(همیشه میخوام اینقدر همه چیو به تایپم ربط ندم ولی وقی یه متن با نزدیک 10 تکست توصیف منه ولی درواقع حس یکی دیگه س فقط تایپ شخصیتیه که میتونه جواب گو باشه!)


8- خودمو نویسنده صدا میزنم و یه جورایی منطقی هم هست، اما تاحالا هیچ داستانی رو تا آخرش ننوشتم. چه کوتاه و چه بلند. کاری که میکنم درواقع پرورش دادن یه داستان توی ذهنمه و هروقت شروع به نوشتن میکنم یا از سبکم متنفر میشم یا داستانو تغییر میدم و مجبور میشم ولش کنم.

= برای این یچیزیXD
یادمه یه تکست بود راجع به INFP ها که اگه یه آرزو داشتن چی بود و INFP بی لایک: "آرزو میکنم هرکاری رو که شروع میکنم تمامـ  "
:)
آره اینجوری که انگار تموم کردن کاری که شروع کردیم به ما نیومده:/
پاسخ:
وای این خیلی عجیبه... چرا همه ی این چیزا باید به خاطر تایپ باشه؟
ولی اگه MBTI برای تقویت شخصیتمون باشه نباید بتونیم این چیزا رو توی خودمون تغییر بدیم؟

وای این یکی خیلی مودهXD
حس میکنم قبلا دیدمش... ولی واقعا حقه. خیلی رومخه که هیچوقت نمیتونیم چیزیو درست تموم کنیم🤦
۲۲ خرداد ۰۱ ، ۱۴:۳۷ چوی زینب دمدمی
امیدوارم دلیل قانع کننده ای داشته باشی برای اینکه چرا این پست انقدر منه. ~.~
اصلا نمیدونم باید چی بگم..سکوت رو ترجیح میدم!!
اون مورد پنج بد دردی داره. خیلی درکش می کنم. من خود پر انرژی وکیوت گذشته مو میخوام.
8.مووووووووود! هرچند فکر می کنم یدونه داستان کوتاهو حداقل تاحالا باید تموم کرده باشم ولی کاملا همینطوره.الان چند وقته دارم کلی چیز مینویسم که ازشون راضیم ولی تموم نمیشن.همیشه با تموم کردن مشکل داشتم حتی توی پست هام•-•
(الان یادم اومد که داستان زندگی افرا هم جزو تموم شده هامه. باورم نمیشه ولی اون حتی یه داستان بلندهTTیجورایی یادم رفته بودش. تازه برا خودم نقدشم کردم😂)
اونقدر همزات پنداری می کنم با این متن که دوست دارم بیشتر درموردش حرف بزنم ولی ترجیح میدم این کارو نکنم چون حرف زدن درموردشون خیلی برام کلافه کننده ست.پس بیخیال.ولی بذار اون پست قشنگاتو^*^
+ولی خب جداخوش به حالت. من که هیچ وقت نمی تونم این جور چیزا رو بنویسمشون.
پاسخ:
بیا اینم دلیل قانع کننده. جفتمون INFP ایم:′)
واقعاااا. میتونم بشینم چندین ساعت گریه کنم چون دیگه مثل قبلا کیوت نیستم و وایب باحالی ندارمTT
آره واقعا. پستم که مینویسم چند روز طول میکشه تمومش کنم. خیلی اوقات وسط نوشتن پستم یدفعه میبینم مودی که به خاطرش داشتم پست مینوشتمو از دست دادم و کلا ولش میکنم😐🤦
یه جورایی دلم میخواد اونو بخونم++
سعی میکنم بذارم ولی مودشون خیلی وقته رفته
+نمیتونی تصور کنی من چقدر مودی و عصبی شده بودم که اینارو نوشتم و گذاشتمشون:′|
۲۲ خرداد ۰۱ ، ۱۴:۳۹ چوی زینب دمدمی
بعد خوندن کامنت قبل از کامنت خودم:
🤦
🤦
🤦
ولی این اصلا درست نیست-____- نباید اینطوری باشههههه..اگه این دلیلشو خب من نمیخوام این تایپو اصلا😑اینطور که معلومه سختیاش خیلی بیشتر از قشنگ بودنشه😐
پاسخ:
درکت میکنمممم
وای ولی اگه همون موجود کیوت قبلی بودم دیگه از این مشکلا نداشتم😭😂💔
کاش INFP بودن همیشه همونجوری بود...
۲۶ خرداد ۰۱ ، ۲۳:۵۳ چوی زینب دمدمی
قانع میشم. چون این یه چیز ثابت شده ست. احساسات مختلف،پیچیده،درهم،ناشناخته،که هجوم میارن به سمتت و یجورایی درونت طغیان به پا می کنن،این یه بخش مهم INFP بودنه!
اما این خود درگیریا وآشفتگی های ذهنی صرفا به تایپ ما مربوط نمیشه بنظرم ریشه ش ne لعنتی هستش! ni هم این مشکلات رو داره اما خفیف تر از ne.
این حسو قبلا داشتم وبهت قول میدم وایب کیوت وباحالت دوباره برمیگرده. اصلا هیچ وقت قرار نیست ازت جدا بشه فقط یه موقع هایی حسش نمی کنی.
چیو؟
+اتفاقا کاملا میتونم تصور کنم. خودم اکثر وقتا همینقدر مودی وعصبی میشم وهمین چیزا رو می نویسم وحتی تصمیم میگیرم که بذارمشون تو وبم ولی هیچ وقت نمیذارم(قبلا شاید یه کوچولو بروز داده باشم ولی بدم میاد از این کار)
وهمینم اعصابمو خرد می کنه. نمیدونم چرا دلم میخواد بقیه یبارم که شده بدونن من چه مشکلات ی دارم ویه خوشبخت خوشحال نیستم ولی وقتی به این فکر می کنم که مشکلات من اصلا توضیح دادنی نیستن..منصرف میشم. فایده ای هم نداره.
بنظر من که این مشکلا کنارهمه ی قشنگیای infp بودن هست همیشه.infp بودن یه احساس خیلی خوب ودوست داشتنیه که اگر داری ازش لذت میبری باید همهههه ی سختیاشو هم بپذیری! تمام!
پاسخ:
این چیزا بهشون میخوره توی هر تایپی حداقل یبار خیلی کوتاه پیدا شن
آره واقعا. ne همیشه خیلی اذیت میکنه🚶
جدا برمیگرده؟ فکر کردم اصلش این بود که همون دوران نسبتا کوتاهو بیاد دوباره برگرده بره:/
*الان یادم اومد که داستان زندگی افرا هم جزو تموم شده هامه.*
اینو++
+ حقیقتا من برای این پستشون نکردم که دیگران بفهمن من چه مشکلاتی دارم... فقط احساس کردم مدت خیلی زیادیه که بدون اینکه بدون چرا دارم یه سری بخشای مهم شخصیت خودمو قایم میکنم و اون روزم یه اتفاقی افتاده بود که عصبیم کرده بود و باعث شد به این نتیجه برسم که اصلا اگه اینجا صادق نباشم دیگه کجا میخوان صادق باشم؟🚶
ولی اگه دیگه ازش لذت نبریم چی؟
حس میکنم INFP بودن قبلنا خیلی لذت بخش تر بود...
۰۴ تیر ۰۱ ، ۰۶:۵۳ ꫀꪀડⅈꪗꫀꫝ ♡
۱=همینکه داری بیانش میکنی یعنی شجاعی ترسا فقط جلوتو میگیرن از نظر دیگران نترس تا وقتی خودت خودتو قبول داشته باشی کسایی که درکت میکنن پیدا میشن همیشه نمیشه همرو کنارخودمون نگهداریم

۲=همونی که شماره یک گفتم:»

۴=دقیقامحسن چاوشی هم خیلی خوبه من کلا با شعرای مولانا خیلی حال میکنم
پاسخ:
ولی همین الانم دارم میترسم و این تنها قدمیه که برخلاف ترسم برداشتم′-′
ولی خیلی سخته... قبلا فکر میکردم نظر بقیه اصلا برام مهم نیست ولی الان میبینم کافیه یه اشتباه کوچیک کنم و یه واکنش بد ریز ببینم که تا یه مدت خیلی طولانی از فکرش بیرون نیام🚶

من میشینم برنامه های ایرانیو نگاه میکنم که شخصیت سلبریتیامونو تحلیل کنم:))‌‌ شاید دارم خیلی عجیب میشم ولی کیف میده😂
۰۴ تیر ۰۱ ، ۰۷:۰۵ ꫀꪀડⅈꪗꫀꫝ ♡
۵=خب تبریک میگم شما وارد دوران بلوغ خویش شده اید:>حس افسردگی خیلییی طبیعیه چون به قول مامانم داری خانم میشی ولی با همه اینا سهی کن به خودت انرژی بدی و باید بهت بگم که از این دوران احساساتت حس بد نگیر ازش لذت ببر بابا، منم تا یه جنس مخالف میبینم نیشم باز میشه و واسه حفظ آبرو ماسک میزنم😂این دورانم تموم میشه سعی کن از نهایت لذتو ببری تا پشیمون نشی

۶=منم همین بودم TT چرا احساس میکنم تو دقیقا خود منی؟
در موردش زیاد به خودت سخت نگیر سعی کن خودت باشی ولی سخت نگیر بلاخره تموم میشه

۸=تو نمیتونی انقدر من باشی!! من هنوزم که هنوزه طولانی ترین چیزی که نوشتم مال زنگای انشا بوده"_"
پاسخ:
حس افسردگی چه ربطی به خانم شدن دارههه؟؟
اصلا نمیفهمم چرا این دوران باید حس بدی به آدم بده. خودم قبلا همش اینجوری بودم که چرا بقیه ی نوجوونا انقدر افسردن؟ خیلی خوش میگذره که:/ ولی یدفعه دیدم خودم بدتر شدم-
لذت بردن وقتی از درون بی دلیل افسرده ای سخته... ولی خب دارم تلاشمو میکنم++

دلم میخوام بگم شاید چون INFP ای...
بازم دارم تلاش خودمو میکنم:′)
۰۵ تیر ۰۱ ، ۰۵:۵۹ ꫀꪀડⅈꪗꫀꫝ ♡
منم همین الانشم از اینکه دارم نظر میذارم مبترسم 😂که مثلا باخودت عین مامانبزرگا افتادم به جونت نصیحتت میکنم😂ولی شایدم با حرفام یه کوچولو کمکت کنم پس میتونیم دوتا دید داشته باشیم همیشه سعی میکنم اون دید مثبتو ببینم تا اعتماد به سقفمو حفظ کنم اگر واکنش بدی دیدی نسبت به حرفا و کارا و علایقت، بدان و آگاه باش که فقط اون طرف توانایی فهم تورو نداره پس نیازی نیست خودتو آزار بدی دلبندم:}

چرا ربط داره چون مغز داره سعی میکنه از کودکی دربیاد یجورایی اطلاعات جدیدی که از جامعه گرفته رو تحلیل کنه واسه همین عین سیم ظرفشویی میشه درهم و شلخته، هر وقت حس کردی داره اون حس منحوس بهت دست میده یکاری بکن که حالت بهتر شه مثلا من آهنگ میذارم میرم تو هپروت یا مینویسم خودمو خالی میکنم
من به گمونم INTJ بودم ولی بازم اطمینانی نیست چون خیلی از وقتی که تست دادم میگذره:» شاید تغییر کرده باشه

منم همینکارو میکنم و علاقه عجیبی به خندوانه دارم😂
پاسخ:
*دو نفری که دارم با ترس به هم کامنت و جواب میدن😂🤦*
نصیحتات که خیلی خوبن... حس مهم بودن میکنم یکی میشینه برام از این چیزا مینویسه++...
قبلنا همین دیدو داشتم ولی کم کم دیدم تقریبا هیچکس پیدا نمیشه که توانایی فهم کارا و علایقمو داشته باشه:/ و فکر کنم بعدش به این نتیجه رسیدم که بهتره قایمشون کنم...

وای وقتی میرم تواین حالت تقریبا هیچی بیرونم نمیاره. حتی وقتی آهنگ شاد پخش میکنم افسرده ترم میکنه🤦
البته مطمئن نیستم درست فهمیده باشم کدوم حسو میگی++
تیپ شخصیتی که عوض نمیشه′-′...
اگرم چند بار تست بدی و نتیجش فرق کنه به خاطر اشتباه تسته وگرنه تایپ آدم همیشه ثابت میمونه
۰۵ تیر ۰۱ ، ۲۲:۲۸ ꫀꪀડⅈꪗꫀꫝ ♡
ذوقمرگ شدن*
آره قایمشون کن واسه خودت کار خوبی میکنی هرکسی لیاقت نداره تورو خوب بشناسه هوم؟:]

میفهمم خوابیدن وگریه کردنم گزینه های خوبین کلا سعی کن هرطور شده مودتو برگردونی

اوه واقعا؟ فکرکنم تو درست میگی تاحالاNTتغییر نکرده و اون دوتا تو گردش بودن:> ولی بازم حس میکنم خیلی بهم شباهت داریم و دلم نمیخواد اشتباهات منو تکرارکنی(یاد فیلما افتادم ಥ‿ಥ) واسه همین الان شدم مامانبزرگت😂
پاسخ:
اینم حرفیه. الان احساس مرموز بودن میکنم😂

گریه کردن که هیچی... انگار این تواناییو کلا از وجود من برداشتن:/
خیلی بدم میاداز اعماق وجودم بغض میکنم ولی هرچی به خودم فشار میارم اشکم درنمیاد🚶

از لحاظ علمی بله-
میتونی چند بار توضیحاتشونو بخونی ببینی کدوم بیشتر بهت میخوره•-•
منم اکثرا درمورد روابط عمومی با INTX ها بیشتر از هم تایپای خودم ارتباط برقرار میکنم
وای... یاد انیمه ی برج خدا افتادم...
مامان بزرگ خوبه مامان بزرگ دوست دارم😂
۰۶ تیر ۰۱ ، ۰۰:۲۹ چوی زینب دمدمی
آره خب این که قطعا همینطوره. ولی ما n ها چون بیشتر توی دنیای ذهنمونیم بیشتر درگیرشیم. وINFP هم که اصلا رکورد داره تو این قضیه😂!
فانکشن ne خیلی عوضیه!!. کاش بجای این بارش فکری های احمقانه وعذاب آور وقتی که واقعا بهش نیاز داشتم فعال میشد. وقتی که یه عکس یا یه موضوع بهم میدن تا درباره ش بنویسم واون موقع اصلا ne چی هست؟ میخورنش؟ هرچی صداش کنی انگار آب شده رفته زمین :|||||
یکم نفهمیدم چی گفتی اینجا😂ولی..من خودم قبلا فکر میکردم از دستش دادم تا اینکه فهمیدم اون هیچ وقتِ هیچ وقت نمیره.. الان فقط دلم میخواد شوروحالم برگرده همین.
داستان زندگی افرا جدای از اینکه از نظر نویسندگی فاقد ارزش ادبیه وفقط از نظر احساسی غنی هستش،اینکه به کسی نشونش بدم هم مثل این میمونه که در مقابلش روحمو برهنه کردم ..با اینکه واقعا دلم میخواد بقیه افرا رو بشناسن اما نمیتونمTT بخاطر همین دارم سعی میکنم جنبه های جدیدی تو زندگیش خلق کنم.
راستش نمیدونم. من همیشه از چیزی که خودم بودم لذت میبردم(ولی حرص خوردناش سر به فلک میکشه) وبنظرم اگه INFP نباشم دیگه نمیتونم به خودم به چشم خودم نگاه کنم. اون حالتی که برات پیش میادو من هیچچچچچ راهکاری تا الان براش پیدا نکردم. پس فقط میتونم بگم تحملش کن فقط زمانه که حلش می کنه.
پاسخ:
وای مودددددددد. وقتی میخوایم درمورد یه موضوع خاصی فکر کنیم یدفعه ذهنمون خالی میشه کلا🤦
مخصوصا تصویر نویسی خیلی رومخه. توی حالت عادی یه عکس میبینم تا چند ساعت دارم درموردش داستان میسازم اونوقت سر تصویر نویسی انگار مغزم کلا از کار میفته
واقعا؟ پس چرا انگار نیست؟++
برای من تابستون حداقل توی روزای اول اون شور و حالو میاره. مدرسه با مسئولیتاش واقعا افسردم میکنه. مسئولیت کلا منو افسرده میکنه🚶
چرا این انقدر برام عجیبه... من همیشه برای تعریف کردن هرکدوم از داستانام برای دیگران کلی شور و شوق دارم... حس میکنم عجیبه که هیچوقت حتی یذره هم اینجوری که میگی حس نکردم:′|
منم به هیچ وجه نمیتونم تحمل کنم که چیزی به جز INFP باشم، ولی بیشتر وقتا اصلا ازش لذت نمیبرم
قبلا حداقل فکر میکردم آدم کیوتیم ولی الان انگار یه چیز معمولی و رندوم اضافم🤦
۰۶ تیر ۰۱ ، ۱۴:۳۶ چوی زینب دمدمی
توهم مشکل داری با تصویر نویسی؟ ای خدااا..
من با انشا هم همیشه مشکل داشتم-_-
چی نیست؟کیوتیت؟دنبالش نگرد. بعدا کم کم میبینیش.اصلا اینکه زوم کنی روش بده.
من که چندین سالی میشه دیگه روی اون شور وحالو ندیدم اصلا:// چقدرررر دلم براش تنگ شده.
مسئولیت..بستگی داره چی باشه،اگه لذت بخش باشه وزیادم سخت نباشه،اتفاقا منو از افسردگی در میاره. وقتی احساس مفید بودن میکنم وباعث میشه کمتر فکر کنم حالمم خوبه~
من هم دوست دارم برای بقیه تعریفشون کنم،هم نه! واون قسمت نه هه خیلی بزرگتره.مخصوصا افرا که دقیقا انگار روی دارکککک زندگی خودمه. درعین اینکه دلم میخواد آدمای نزدیک زندگیم بخوننش،چون بنظرم حق دارن من واقعیو کاملا بشناسن،اما بازم میترسم وهمون مخفی بمونم امنیتش بیشتره..
خب اگه ذوق وشوق داری پس چرا داستاناتو بذاررررر نصنثخینکیمیدکسگسکسمتصتیک
وای دقیقا منمممم همین حسو دارممم اه😭
بنظرم ما INFP ها باید کمتر به اینجور چیزا فکر کنیم. حداقل راحت تر زندگی میکنیمTT
پاسخ:
آره زیادددد:|
آره•-•💔
برای من کلا مایه ی عذابه. اگه همینجوری بخوام یه کاریو انجامبدم اوکیم ولی اگه حتی مسئولیت داشته باشم که برم دو فصل انیمه نگاه کنم سختم میشه🚶
وای... چرا من همچین حسی به هیچکدوم داستانام ندارم...
نهایتا سختم باشه توصیفشون کنم چون میدونم نمیتونم کامل انجامش بدم:′)
آخه نوشتنشون خیلی سختهههTT
شاید...
۰۶ تیر ۰۱ ، ۱۵:۵۴ ꫀꪀડⅈꪗꫀꫝ ♡
B-)

باز من اشکم دم مشکمه بزور جلوشو میگیرم ಠ﹏ಠ
حتما

مامانبزرگم دوست داره😂❣️
پاسخ:
کاش شماهایی که راحت گریه میکنید یکم از گریه هاتونو میدادید به کسای مثل من:′)

۰۷ تیر ۰۱ ، ۱۴:۵۸ چوی زینب دمدمی
خوشوقتم!
با دوستام یه گروه زدیم هرکس یه عکس بفرسته درباره ش بنویسیم همه انقدررررر قشنگ مینویسن بعد من حتی نمیدونم چی باید بنویسم:/// مردم ایده هاشونو از کجا میارن؟
آهاااا اونطوری که "باید" یه کارو انجام بدی سخت میشه..ولی بازم،چون اگه کسی مجبورم نکنه من اصلا انجام نمیدم،بازم اوکی ام.
آره درک میکنم نوشتنشون سخته ولی خودم تازگیا دارم زیاد مینویسم. تصمیم گرفتم تو نوشتن عملگرا تر شم*-*
پاسخ:
اصلا همچین گروهی برای چی باید وجود داشته باشه... من توش باشم از استرس میمیرم یدفعه:|💔
دقیقا. کلا نمیدونم چرا هرجور کار و مسئولیتیو به من میسپارن استرس میگیرم و هروقت میخوام یه کاری انجام بدم اینجوری میشم که «وای نه نمیشه، هنوز اون مسئولیتم مونده فعلا نباید کار دیگه انجام بدم» و دیگه کلا هیچکار نمیکنم
من خیلیییی وقته کلا هیچی ننوشتم... شاید از وقتی مدارس دوباره کامل حضوری شدن... میترسم دوباره بخوام ادامه بدم🚶💔

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی